تبلیغات
سید جواد ذاکر - مطالب مرداد 1392
برای ورود به چت روم این جا کلیک کنید
مرتبه
تاریخ : شنبه 26 مرداد 1392
چون ماهیان برکه‌ام، بی‌تاب ماهم یا رضا !
از عاشقانِ «عاشقی با یک نگاهم» یا رضا !
 
من خوب می‌دانم بدم اما دوباره آمدم
خاکیِ راه مشهدم پس سر به راهم یا رضا !
 
به به! چه می‌آید به هم ترکیب ما، آخر بر آن
صحن سفید مرمرت، خالی سیاهم یا رضا !
 
وقت نظر بر گنبد و گلدسته‌های عرشیت
افتاده با عمامه‌ها از سر کلاهم یا رضا !
 
تو شرط مستی هستی و هستم ز نیشابوریان
در صحن جمهوری اگر «مشروطه‌خواه»م یا رضا !
 
مشروطه و مشروعه را دادم به دست عاقلان
در مجلس مستان تو با پادشاهم یا رضا !
 
یادم نمی‌آید یکی از دردهای بی حدم
شکر خدا پهلوی تو من روبراهم یا رضا !
 
از ماه زیباتر تویی، از نوح آقا تر تویی
با اینکه بدنامم ولی دادی پناهم یا رضا !
 
من در بهشتم پس قسم ساقی! به سقاخانه‌ات  
حتما کشیده دست تو خط بر گناهم یا رضا !
 
پیش ضریحت پیشتر خیر دو عالم خواستم
عمریست من شرمنده‌ی آن اشتباهم یا رضا !
 
یا ضامن آهو! بگو صیاد آزادم کند
تا صحن آزادی شبی باشد پناهم یا رضا !
 
از آب سقا خانه‌ات یک جرعه نوشیدم ببین
«رَستم از این بیت و غزل» من مست مستم یا رضا !
نوشته شده توسط وحیده افضلی در شنبه سی ام دی 1391 | نظر بدهید

چشم در تاثیر زیبایی از ابرو كمتر است

مستی ابروی یار از گیسوی او كمتر است

اصل زیبایی ست این كه پلك در بالای چشم

شك كند در صحن از امثال جارو كمتر است

یا به وقت بی خودی زائر به دور مرقدت

حس كند كه از خودش هشتاد كیلو كمتر است

بارها در تنگ آغوش ضریحت دیده ام

فاصله بین من و روح من از مو كمتر است

با حساب دنیوی در این حرم سر خم نكن

چون بهای چار زانو از دو زانو كمتر است

بس كه با نیت نخوردی زود باور می كنی

آب سقاخانه از یك مشت دارو كمتر است

از خودت بگذر به ترفندی كه در این بارگاه

عارف بالله هم گاهی از آهو كمتر است

نوشته شده توسط وحیده افضلی در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 | یک نظر

گنبدت از هر کجای شهر سوسو می کند

دست هر آشفته ای را پیش تو رو می کند

در لباس خادمان مهربانت، آفتاب

صبح ها، صحن حرم را آب و جارو می کند

ماه هر شب کنج بست "شیخ حر عاملی"

یاد معصومیت آن بچه آهو می کند

یاد معصومیت آن بچه آهو ...یاد تو

کوچه های شهر را لبریز "یا هو " می کند

باد، هم مثل نگهبان درت... بدو ورود

غصه را از شانه های خسته، پارو می کند

عطر نابی می وزد از کوچه باغ مرقدت

هر که می آید حرم ... این عطر را بو می کند

×××

...خادمی می گفت که... آقا به وقت بدرقه

دست زائر را پر از گل های شب بو می کند


نوشته شده توسط وحیده افضلی در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 | یک نظر
گلدسته هایِ مرقدتان پایه هایِ عرش           

 فانوس هایِ ساحل بی انتهایِ عرش

 

 بر ساحت ضریح تو انس وملك دخیل              

  آیینه كاری حرمت كار جبرئیل

 

 زوار خاكی حرمت كبریایی اند                       

 سرگرم كاروكسب شریف گدایی اند

 

 هرلحظه فطرس آمده پابوسیِ شما              

 طفلی همیشه مانده پَرش زیردست وپا

 

 لاهوتیان مقلد احكام عشق تان                      

 مِی خوارگان دائمیِ جام عشق تان

 

 ای قبله ی نیاز سماواتیان رضا                        

 پیر مغانِ دیر خراباتیان رضا

 

 صدها ستاره مست شراب نگاه تان                 

 بال فرشته هایِ سما فرش راه تان

 

 پیغمبران ز محضرتان فیض می برند                 

 بهر كبوتران حرم دانه می خرند

 

 روح الامین به لطف شما دل سپرده است         

 او با كبوتران حرم دانه خورده است

 

 امشب دخیل پنجره فولاد می شوم                 

 در بیستون عشق تو فرهاد می شوم

 

 ای نورلایزال، بگو با دلم سخن                        

 شد بقعه ی مطهرتان كوه طور من

 

 شیرین دهن، حدیث تو طعم عسل دهد         

 زیبا سخن،كلام تو عطر غزل دهد

 

 آقا نگاهتان به گِلم  روح داده است           

 تاثیر ‌چشم هایِ شما فوق العاده است

 

 من كافر نگاه اهورایی توام                           

 مجذوب طرز خنده ی زهرایی توام

 

 دربین پیروان تو ملحدترین منم                       

 زندیقیِ رسیده به مرز یقین منم

 

 تا بت پرست كعبه ی خال شما شدم           

 زاهدترین خلیفه ی ملك خدا شدم

 

  از زیر قبه ی تو به معراج می روم                    

 دیوانه وار در پی حلاج می روم

 

 قرآن مقام شامخ تان را ستوده است             

 گنجینه ی حقایق خود را گشوده است

 

 با گوشه چشمِ فاطمیِ خود چها كنی!            

 سنگ سیاه قلبِ مرا ،كهربا كنی

 

 من از پل صراط جزا پرت می شوم                  

 دستم اگر كه روز قیامت رها كنی

 

 آقا چه می شود كه مرا در صف حساب           

 از لابه لای آن همه آدم سوا كنی

 

 آقا چه می شود كه شوم مَحرم و شما           

 من را برای دیدن زهرا صدا كنی

 

 آقا سعادت دو جهان قسمتم شود                   

 یكبار اگر برای غلامت دعا كنی

نوشته شده توسط وحیده افضلی در یکشنبه هفدهم مهر 1390 | 2 نظر
ای عرشیان به شهر خراسان سفر کنید
شب را در این بهشت الهی سحر کنید

با زائرین این حرم الله سر کنید
مدح رضا چو آیة قرآن ز بر کنید

عید بزرگ شیعة آل پیمبر است
میلاد هشتمین حجج الله اکبر است


ای دل بگیر جان و به جانان نظاره کن
بر چهرة حقیقت ایمان نظاره کن

یک لحظه بر تمامی قرآن نظاره کن
در دست نجمه نجم فروزان نظاره کن

میلاد پارة تن زهرا و احمد است
شمس الشموس عالم آل محمد است


این مظهر جمال خداوند اکبر است
آیینة تمام نمای پیمبر است

خورشید نجمه یا مه افلاک پرور است
قرآن روی سینة موسی ابن جعفر است

بر خلق آسمان و زمین مقتداست این
جان رو نما دهید که روی خداست این


روشن هزار سینة سینا به نور او
چشم هزار موسی عمران به طور او

صف بسته اند خیل رسل در حضور او
دل بحر بی کرانه ای از شوق و شور او

ریزد برات عفو خدا از نظاره اش
دوزخ بهشت می شود از یک اشاره اش


هر قامتی که سرو لب جو نمی شود
هر صورتی که وجه هوالهو نمی شود

هر پادشه که ضامن آهو نمی شود
هر کس که نام اوست رضا، او نمی شود

در طوس پارة تن احمد بود یکی
آری رئوف آل محمد بود یکی


ای خلق خاک پای تو یا ثامن الحجج
جان جهان فدای تو یا ثامن الحجج

قرآن پر از ثنای تو یا ثامن الحجج
ایمان بود ولای تو یا ثامن الحجج

دین را به جز ولای تو اصل و اصول نیست
تهلیل بی ولای تو هرگز قبول نیست


گردون هماره دور زند در طریق تو
خورشید خشت گوشة صحن عتیق تو

با آن همه کرامت و لطف دقیق تو
خود را شمرده اند گدایان رفیق تو

دستی که دست لطف خدا می شود تویی
شاهی که خود رفیق گدا می شود تویی


یکسان بود به وقت عطای تو خاص و عام
فرقی نمی کند به درت شاه یا غلام

سلطان ندیده ام ز گدا گیرد احترام
پیش از سلام زائر خود را کند سلام

پیوسته دست بر سر زوار می کشی
تو کیستی که ناز گنه کار می کشی


پاییز بوستان دل ما بهار توست
در شهر طوسی و همه عالم دیار توست

گل بوسة امام زمان بر مزار توست
شیعه به هر کجا که رود در کنار توست

چشم و چراغ و محفلم اینجاست یا رضا
هر جا سفر کنم دلم اینجاست یا رضا


شرمنده ام از این که بپرسند کیستم
از ذره کمترم نتوان گفت چیستم

در پرتو کرامت خورشید زیستم
روزی که نیستم به کنار تو نیستم

با یک دم تو صبحدم عید می شوم
در آفتاب صحن تو، توحید می شوم


گل از نسیم صبح بهشت تو بو گرفت
خورشید پیش روی تو از شرم رو گرفت

ماه از فروغ خشت طلایت وضو گرفت
بی آبرو ز خاک درت آبرو گرفت

من دور گندم کرم تو کبوترم
ردّم نکن که از همه بی آبروترم


ای نقش دیده و دل ما جای پای تو
روح الامین کبوتر صحن و سرای تو

مضمون بده که از تو بگویم برای تو
"میثم" کجا و گفتن مدح و ثنای تو

راهم بده که ذاکر ناقابل توام
انگار اینکه خاک ره دعبل توام

نوشته شده توسط وحیده افضلی در شنبه شانزدهم مهر 1390 | 2 نظر

روز ولادت تو غزل آفریده شد

مفعول و فاعلات و فعل آفریده شد

 

پلکی زدی و معجزه ای را رقم زدی

از برق چشمهات زحل آفریده شد

 

ازشهد غنچه ی لب پر خنده ی شما

در چشمه ی بهشت عسل آفریده شد

 

عالم به رقص آمد و،از پایکوبی اش

ازطوس تا حجاز گسل آفریده شد

 

سینه به سینه؛ شکرخدا عاشق توایم

این عشق پاک روز ازل آفریده شد

 

ما از پدر ولای شما ارث می بریم

ایرانیان کشور موسی بن جعفریم

 

در جشن پایکوبی تنبورهای مست

در بزم میگساری انگورهای مست

 

نور خدایی تو چه اعجاز کرده است!

هو می کشند دوروبرت کورهای مست

 

شیرینی ولای شما چیز دیگری است!

این را شنیدم از لب ِ زنبورهای مست

 

دارد تمام شهر به دیوار می خورد!

درپیش ِ چشم قاصر مأمورهای مست

 

ازاین به بعد حرف خدایی نمی زنند

با دیدن جلال تو،منصورهای مست

 

اذن دخول میکده ورد زبان ما

بوی شراب می دهد امشب دهان ما

 

وقتی همه به عشق تو پروانه می شوند

پروانه ها کنایه و افسانه می شوند

 

روح بهارهستی و؛این بوته های خار

از عطر گامهای تو ریحانه می شوند

 

با دیدن جمال زلیخا کش شما

یوسف شناس ها همه دیوانه می شوند

 

شانه به شانه،شاه و گدا در سرایتان

مهمان سفره های کریمانه می شوند

 

شبها به عشق باده ی نابت شیوخ شهر

شاگردهای حوزه ی میخانه می شوند

 

عمری کتاب تزکیه تدریس کرده ای

در شهر طوس میکده تاسیس کرده ای

 

آن سوی شهر قبه ای از نور دیده ام

صحن و سرای کیست که از دور دیده ام!؟

 

هوش از سرم پریده و مستانه می دوم

حس می کنم که باغ ِ پرانگور دیده ام

 

دیگر چه احتیاج به نعلین و چوب دست!

موسی ِ پا برهنه شدم؛ طور دیده ام

 

مشهد کجا و این دل ناپاک من کجا!؟

خود را شبیه وصله ی ناجور دیده ام

 

درمحضرت جناب سلیمان شهر طوس

بال ملخ به شانه ی یک مور دیده ام

 

اینجا ندیده ایم گدایی که دلخور است

اینجا فقیرها چقدر جیبشان پر است

 

گریه بهانه ای است که عاشق ترم کنی

شاید مرا کبوتر جلد حرم کنی

 

آقای من! کلاغ به دردت نمی خورد!؟

از راه دورآمده ام باورم کنی

 

با ذوق وشوق آمده ام حضرت رئوف

فکری به حال رنگ ِ سیاه پرم کنی

 

زشتم قبول؛ بچه ی آهو که نیستم

باید نگاه معجزه بر جوهرم کنی

 

باید تورا به پهلوی زهرا قسم دهم

تا عاقبت به خیرترین نوکرم کنی

 

مادر سپرده است به دست شما مرا

گفته فقط شما ببری کربلا مرا



ارسال توسط کلب الحسین
مرتبه
تاریخ : شنبه 26 مرداد 1392

در وصف ذات، صحبت ما احتیاج نیست 

زیرا که در صفات خدا «احتیاج» نیست

باید به بال رفت و درآورد گیوه را    

در بارگاه قرب تو پا احتیاج نیست

تو بی ‌وسیله هم بلدی معجزه کنی   

دست تو را به لطف عصا احتیاج نیست

بوی طعام سفره، خودش می‌کشد مرا  

تا خانه‌ی تو راهنما احتیاج نیست

خواهش نکرده اهل کرم لطف می‌کنند

این جا به التماس گدا احتیاج نیست

اصلاً پی معالجه ی این جگر مباش

"بیمار عشق را به دوا احتیاج نیست"

محشر برای رو شدن اعتبار توست  

کی گفته است روز جزا احتیاج نیست؟

تو با سکوت کردن خود، جنگ می‌کنی

 تیغ تو را به کرب و بلا احتیاج نیست

×××

وقتی نداشت  مادر تو سنگ قبر هم

دیگر تو را به صحن و سرا احتیاج نیست



8 نظر  

نوشته شده توسط وحیده افضلی در جمعه سی ام دی 1390 ساعت 10:40 موضوع علی اکبر لطیفیان | لینک ثابت

ای که چون چشمت، ستاره چشم گریانی نداشت

باغ چون تو غنچۀ سر در گریبانی نداشت

آسمان چشم تو از ابر غم لبریز بود

غیر اشک و خون دل، این ابر بارانی نداشت

سینۀ تو، میزبان داغ و درد و رنج بود

این مصیب خانه کم دیدم که مهمانی نداشت

تو همان سردار تنهائی که در قحط  وفا

غم به غیر از سینۀ تو بیت الحزانی نداشت

نی، ز تو آموخت پنهان کردن غم را به دل

گر نمی آموخت از تو، نی نیستانی نداشت

صبر تو شد چلچراغ نهضت سرخ حسین

هیچ کس مانند تو عمر درخشانی نداشت

بعد چندین سال رنج و خوردن خون جگر

زهر پایان داد بر آن غم که پایانی نداشت

تیرهای کینه وقتی بر تن پاکت نشست

چون حسینت هیچ کس حال پریشانی نداشت

روی بال قدسیان تا گلشن فردوس رفت

عاقبت سامان گرفت آن دل که پایانی نداشت

لاله ها همچون «وفائی» گریه کردند از غمت

غنچه ای در باغ هستی لعل خندانی نداشت


نظر بدهید  

نوشته شده توسط وحیده افضلی در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ساعت 18:38 موضوع سید هاشم وفائی | لینک ثابت

هر نگاهت شکیب می بارد

چشم هایت خلاصه‌ی صبر است

همه‌ی عمر پر تلاطم تو

لحظه لحظه حماسه‌ی صبر است

 

نقش انگشترت حکایت داشت*

عزّتت را کسی نمی فهمد

چه غمی جانگداز تر از این

ساحتت را کسی نمی فهمد

 

چشم بارانی ات پریشان از

ظلمت سرد این کویر شده

چقدر این قبیله بی دردند

چشم هایت چقدر پیر شده

 

باز از آسمان روشن عشق

ماجرای هبوط معنا شد

صلح و ... تنهائی ات رقم می خورد

غربت این سکوت معنا شد

 

نور حق را چه زود می پوشاند

سایه های کبود بد عهدی

که به چشمان روشنت آقا

می رود باز دود بد عهدی

 

چشم های تو پر شفق گشته

ابروانی پر از گره داری

لشکر تو عجب وفادارند

بین محراب هم زره داری

 

آسمان هم به گریه افتاده

همنوا با صدای زخمی تو

در مدائن هنوز شعله ور است

غربت کربلای زخمی تو

 

چقدر چشم های یارانت

عشق و دلداگی نثارت کرد!

دست بیعت شکن ترین مردم

خیمه ات را چه زود غارت کرد

 

می کشد دست های بی رحمی

آخر از زیر پات سجاده

بین محراب عجب غریبانه

آسمان روی خاک افتاده

 

حضرت آسمان! چهل سال است

جهل این قوم خسته ات کرده

خون شده قلبت از زمینی ها

بی وفایی شکسته ات کرده

 

حاجت تو روا شده دیگر

شب اندوه رو به پایان است

ولی از داغ این غریبستان

چشم هایت هنوز گریان است

 

لحظه های وداع جاری بود

شعله‌ی غربت و مروری سرخ

چه گریزی به کربلا می زد

از دل لحظه ها عبوری سرخ:

 

هیچ روزی شبیه روز تو نیست

تیر و شمشیر و تیغ و سر نیزه

به تن تو دخیل می بندند

نیزه در نیزه ، نیزه در نیزه

* نقش انگشتر حضرت: العزةُ لله


یک نظر  

نوشته شده توسط وحیده افضلی در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ساعت 18:24 موضوع یوسف رحیمی | لینک ثابت

شرر زهر جفا سوخته پا تا سر من
آب گردید چو شمعی همه ی پیکر من

این نه اشک است که بسته ره دیدار به من
دل من سوخته ریزد ز دو چشم تر من

شیون ناله بلند است به غم خانه ما
یا حسن گوید و بر سر بزند خواهر من

یک طرف قاسم و عباس به خود می پیچند
یک طرف نیز حسین اشک فشان در بر من

جگرم در دل تشت است و همه می بینند
که چه آورده غم کوچه و سیلی سر من

کی رود یاد من آن روز که آن شوم پلید
بست در کوچه غم راه من و مادر من

مادر از ضربت سیلی چو گل افتاد به خاک
از همان لحظه شکسته همه بال و پر من


نظر بدهید  

نوشته شده توسط وحیده افضلی در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ساعت 18:19 موضوع سید محمد جوادی | لینک ثابت

امشب که فرشتگان سخن می گویند

گویا سخن از زبان من می گویند

ذکر لبشان شنیدنی تر شده است

در ارض و سما حسن حسن می گویند

*

خاک قدمش شمیم جنت دارد

در هر نفسش عطر اجابت دارد

اعجاز محمدی ست در چشمانش

از بس که به جد خود شباهت دارد

 *

ای زمزمه صبح و نسیم ادرکنی

آئینه رحمان و رحیم ادرکنی

ای در کرم و سخاوت و آقایی

بی خاتمه ، ایها الکریم ادرکنی

*

مانند علی لحن فصیحی داری

در چهره خود نور ملیحی داری

آقا حرم الله شده دلهامان

در هر دل بی تاب ضریحی داری


3 نظر  

نوشته شده توسط وحیده افضلی در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ساعت 15:50 موضوع میلاد | لینک ثابت

ما را غلام کوی حسن آفریده اند
مبهوت و مات روی حسن آفریده اند
ما را پیاله نوش شرابش رقم زدند
مست از خم و سبوی حسن آفریده اند
خورشید را به این همه نقش و نگارها
از طلعت نکوی حسن آفریده اند
روشن ز نور روی مهش گشته روزها
شب را اسیر موی حسن آفریده اند
آری ز مقدمش همه جا بوی گل گرفت
گل را ز رنگ و بوی حسن آفریده اند
از انبیاء و اولیا همه را صف به صف ببین
مدهوش خلق و خوی حسن آفریده اند
میل نگاه هر چه گدایان شهر را
ولله سمت و سوی حسن آفریده اند


یک نظر  

نوشته شده توسط وحیده افضلی در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ساعت 15:43 موضوع میلاد | لینک ثابت

ای نور قدیم کردگاری

ای تازه تر از گل بهاری

گل با همه حسن پیش رویت

خاری بود از جمال، عاری

زان دیدة مست نرگس آموخت

خود شیوة مستی و خماری

در شام فراق عاشقانرا

گیسوی تو رمز بی قراری

ماه رمضان ز روی ماهت

شد چشمة مهر کردگاری

نور تو صفای طور سیناست

کوی تو حریم دلسپاری

بر سینة خاک مدفن تست

رخشنده مدال افتخاری

ای نور زمین و آسمانها

ای آینة جمال باری

بر لوح زمان به خط زرین

گفتار تو مانده یادگاری

از نور تو ای چراغ دانش

تاریکی جهل شد فراری

عید است شها گدای خود را

از بارگهت مران به خواری

خاموش (حسان) که خود شه دین

داند ره و رسم بنده داری


یک نظر  

نوشته شده توسط وحیده افضلی در جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ساعت 14:12 موضوع میلاد | لینک ثابت

جان می­تپد از خوبی یاری که گرفتیم
آقای کریم است نگاری که گرفتیم
پاکیزه شد آیینه محراب سحر ها
رفته غم آن گرد و غباری که گرفتیم
از ثانیه تا ثانیه اش عطر بهشت است
با این همه احساس بهاری که گرفتیم
دیدند قلمکاریتان را به دل ما
زیباست خط و نقش و نگاری که گرفتیم
نذر نفس گرم شما بود... دو نان از
نانوای خیابان کناری که گرفتیم
با لقمه ای از سفره تان تا به همیشه
سیریم از این داری و نداری که گرفتیم
گفتند اذان وقت غزلخوانی من شد
افطار طرب­ناک لبم نام حسن شد
ای چتر بلندت به سر بی سر و­ پاها
بی مثل ترین است گل نام شماها
انگار نشسته است به حسن سکنات
راه و منش فاطمه آرامش طاها
آغاز کریمانه هر وعده از این سو
آن سوی کرم خانه ی تو تا به کجاها
خالی نشده کوچه احسان نگاهت
هر لحظه پر از سیل بروها و بیاها
هر وقت که بند آمده راه نفس شهر
یعنی دم در آمده آقای گداها
جبریل چه بی صبر و پر از دغدغه پرسید
کی میرسد ای خوب­ترین نوبت ماها
شیرین و گواراست حسن جان محمد
شاداب­ترین سبزه و ریحان محمد
تصویر خدا چشم زلالی که تو داری
احرام ببندیم به خالی که تو داری
لرزید تنت وقت نماز آمده انگار
اوقات تماشایی حالی که تو داری
آغاز حسین است گل صلح سپیدت
دیدند و ندیدند خیالی که تو داری
یکبار  که نه دیده شده وقف خدا شد
دارایی هر ثروت و مالی که تو داری
تو قله نشین بوده ای و عالم و آدم
در سایه ی با عزت بالی که تو داری
ای سید بخشنده ما خانه ات آباد
گنجینه ی دنیا پر شالی که تو داری
تا روز ابد سلطنتت زنده و جاوید
تا کور شود چشم هر آنکه نتوان دید
خوابید جمل تا تب طوفان تو آمد
تا رخشش شمشیر سر افشان تو آمد
خیبر شکنی در رگ و در خون شماهاست
بی باکی حیدر همه در جان تو آمد
آنقدر به زیر ضرباتت سر و تن ریخت
تا فتنه خون دست به دامان تو آمد
شمشیر بزن تا که بدانند ابالفضل
از جذر و مد آتش میدان تو آمد
ما لب به لب از کفر کویری شده بودیم
تا اینکه نظر کردی و باران تو آمد
معنای مسلمان شدنم طرز نگاهت
توحید من از کوثر چشمان تو آمد
بر پای کریم چه کسی سر بگذاریم
ما غیر نگاه تو پناهی که نداریم
آباد شد آنجا که شما پا بگذاری
صد پنجره رو به خدا جا بگذاری
در شهر ری چشم من از نسل کریمت
یک سید عالی نسبی را بگذاری
تا مملکت از آبرویش امن بماند
در ساحلش آرامش دریا بگذاری
در کام پسر بچه خود جام عسل را
تا روز دهم روز مبادا بگذاری
لا یوم کیومک همه ی درد تو بوده
تو سر به حسینیه غم ها بگذاری
انگار تویی در دل گودال که بازو
در تاب و تب و تیغ در آنجا بگذاری
محبوب ترین داغ نصیب تو حسین است
غم­نامه ی چشمان غریب تو حسین است
دلشوره ی زهرا شده چشم تر کوچه
تو دیده ای آغاز و تا آخر کوچه
گفتند در این شهر که از سنگ کشیدند
نقاشی دیواری سر تا سر کوچه
دست تو به چادر ،نفسی که پر درد است
طوفان شد و بر هم زده بال و پر کوچه
افتاد زمین آینه ی شرم و نجابت
بر شانه ی تو زخم شد آن مادر کوچه
ای بغض گلوگیر نرو حوصله ای کن
بردار تو این زینتی و گوهر کوچه
باید که مزار تو غریبانه بماند
ای خاک نشین گل غم پرور کوچه
ای بی حرم شهر مدد بر تو بگریم
تا فاطمه خوشحال شود بر تو بگریم


3 نظر  

نوشته شده توسط وحیده افضلی در سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ساعت 23:23 موضوع میلاد | لینک ثابت

از گیسوانِ بسته گره باز كُن كه شاید،

بالِ دلِ مرا بگشایند در هوایت

 

امشب دلم گرفته شبیهِ دلت گرفته

امشب دلم گرفته برایت ... دلم ... برایت ...

 

بشكن سكوت را ـ كلماتِ جهان فدایت! ـ

بگذار واكُند گره بغض را صدایت

 

درخود نریز زهرِ جگرسوزِ گریه‌ات را

راضی نشو كه گریه كنند ابرها به جایت

 

پلكی بزن كه غرق شوَند ابرها در اشكت

چیزی بگو ـ فدایِ لبِ خُشك خوش‌نمایت! ـ

 

مانندِ شب بزرگی و همصُحبتی نداری

هرشب به خواب رفته شبِ قدر با دُعایت

 

مانندِ شب غریبی ... مانندِ شب غریبی ...

كوهیّ و آشیانة خورشید، شانه‌هایت

 

فرزندِ ذوالفقاری و با خون برادر ... امّا،

جُز صُلح نیست راویِ دردِ بی‌انتهایت

 

امشب دلم گرفته برایت ... دلم گرفته ...

می‌خواهد از خدایِ تو ... می‌خواهد از خدایت،

 

تا چون بقیع، دفن شود دفن در كنارت

مانندِ جامِ زهر بیفتد به پیشِ پایت

 

 


نظر بدهید  

نوشته شده توسط وحیده افضلی در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 ساعت 17:19 موضوع محمدجواد شاهمرادی (آسمان) | لینک ثابت

ذکر نزول عطا، یا حسن و یا حسین
علت لطف خدا، یا حسن و یا حسین

تا که خدایی شوم، کرب و بلایی شوم
می زنم از دل صدا، یا حسن و یا حسین

بانی اشک دو چشم، رحمت جاری حق
آبروی چشم ها، یا حسن و یا حسین

قبلة حاجات ما، اوج عبادات ما
روح مناجات ما، یا حسن و یا حسین

یکی بدون حرم، یکی بدون کفن
سرم فدای شما، یا حسن و یا حسین

هر دو شهید مادر، هر دو غریب مادر
کشتة یک ماجرا، یا حسن و یا حسین

حسن امام حسین، حسین اسیر حسن
هردو به هم مبتلا، یا حسن و یا حسین

تاب و قرار زینب، ذکر فرار زینب
در وسط شعله ها، یا حسن و یا حسین



ارسال توسط کلب الحسین
مرتبه
تاریخ : شنبه 26 مرداد 1392

زن طمانینه ی طبیعت ماست

شو ر و شعر و شعورو فطرت ماست

عشق ،  از  ایـن  پـدیـده  گشت  پـدیـد

مـهـر  اول ، ازیـن بـهــانــه  دمـیـد

پشت آدم  ، هـمـیشـه حوا یی ست              
نقش ِ زن ، شـوکـت ِ شکوفـایی ست


 زن اگـر نـیـست  ، مـهـربـانـی نیست          
عـمـر ِ بـی عـشق ، زنـدگـانی نـیـسـت


زیـنـت زنـدگـی ، حـضـور ِ زن است         
روشنـای وجود   ،  نـور ِ زن اسـت

سـبــد ِ آفـتــاب  ،   دامــن  اوسـت                 
مهر  ،  گلخوشه ای  ز خرمن اوست


زن ، نـشـان ِ خـداست روی ِ زمـیـن           
یـا بـه تـعـبـیـری  ،  آبــروی زمـیـن


چـون کـه مـادر شود  ، بـهــار شود             
زنــدگی بـخـش  روزگــار  شـود



هـنـر ِ مـادری  ، بـهـیـن هـنـر است                
مادر از هرچه هست ، خوب تر است



هـر چـه فـرزنـد  ، با وقار تـر است              
سـایــه ی مـادر ،  آشکـار تــراست



ای زنـان  بــزرگ ایــن دوران                 
که عـزیــزیـد  مـثـل پـاره ی جـان



ایـن هـمـه فـوت و فـن مـبـارک بـاد                
بـر شمـا  ،  روز زن ، مـبـارک بـاد


ایـنـک امـروز ، روز  فـاطمـه است             
روز ِ گـیـتی فـروز  فـاطـمـه اسـت


زنـی  از انـتـهـای جـاده ی عشـق

ثـمــر ِ  پــاک اســتـفـاده ی عشـق



شـمـع سـوزان ِ خـانـه ی تـوحـیـد                
جـلــوه ی بـی کــرانــه ی تــوحـیـد



مـیــوه  ی  بــوسـتــان پـیـغـمـبـر                    

روح  قــرآن و جـان  پـیـغـمـبـر


 از تـبــار ِ   طــراوت  و پـاـکـی                   
خـاکـی  ،  امـا بـلـنــد  و افـلاکـی



اسـوه ی پـاک بـانـوان ِ جـهـان                

جـان ِ پـیـغـمـبـران و فـخـر زمـان



مـیـوه ی بـاغ  مـهـر و کـوثـر نـور             
شـعـر ِ بـی انـتـهـای دفـتـر ِ نـور



نـفـس قـدسـیـش نسـیـم صـبـا                    
جـان  کـروبـی اش ، شمیم ِ  وفا



در شگـفـت از نـمـاز ِ او یـزدان             

مـژده بـخـش شـفـاعـتـش قـرآن


آسمان مـانـده کـایـن زمـیـنی کـیست            

که به جز جان سرود خوانش نیست



روز و شب  ، ذکـر بـر زبـان دارد          
سخـنـش چـون دعـاست  ، جان دارد



مـثـل مـوسی  ، کـلـیم  راز خداست               

دلش آشفـتـه ی  نـمـاز خـداست



طـور در طـور در مـنـاجـات است               

مسـت از اشـتـیـاق مـیـقـات است


عـصـمـت ِ جـاری ِ زمان ،  زهراست              
مـهـر تـابـان بـی کـران ، زهراست



تــا ابــد یــاد  او  مـبــارک   بــاد                         
روز  مـیــلاد او  ،  مـبــارک باد


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 22:27  توسط وحیده افضلی  |  6 نظر

قلم زدم به مرکب کنار این فانوس

برای تان بنویسم، برای اقیانوس

نفس برای شما خرج میشود بانو

ولی نفس شده اینجا کنارتان محبوس

هر آنکه اسم خودش را نهاده بود ابتر

ز خواب ناز پرید و ندید جز کابوس

به روی بیت نبی عطر یاس می بارد

که خانه ها همه با عطرتان شود مأنوس

بدین وسیله خدا راز خلقتش را گفت

صدای گریه ی تو با شمارش معکوس

تو آمدی مترادف کنی برای پدر

میان فاطمه و آمنه در این قاموس

تو ماورای حروفی و ماورای کلام

لغت ز درک مفاهیم تان شده مأیوس

خدا نوشته خودش را علی که از این پس

برای خود بنویسد علی تو را ناموس

مدینه از برکات شما نمک خورده

مدینه حرمت نان و نمک!...فدک،افسوس

مدینه پا به قدم های تان نمی آمد

برای عصر حجر ماند و عهد دقیانوس

مدینه برکه ی نا چیزی از معما هاست

مدینه را چه به امواج پاک اقیانوس  ؟؟!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:54  توسط وحیده افضلی  |  2 نظر

بین محراب ازل گرم سجودی بانو

اولین فاطمۀ صبح وجودی بانو

 

سرّ «لولاک» که تکلیف مرا روشن کرد

علت خلقت افلاک تو بودی بانو

 

کس ندانست که جبریل نگاهت یک عمر

با خدا داشت عجب گفت و شنودی بانو

 

هر سحرگاه تو معراج دمادم داری

بال پرواز تو نشناخت فرودی بانو

 

باز از جنت الاعلای تو سمت ملکوت

هر ملک آمده با کشف و شهودی بانو

 

پلک بر هم زدی و عشق به جریان افتاد

صد و ده پنجره اعجاز گشودی بانو

 

آمدی آینۀ نور الهی باشی

حسن مطلق شوی و لا یتناهی باشی

 

عصمت حضرت حق شد متجلی در تو

می‌فرستد خود الله تحیت بر تو

 

روی لب زمزمۀ نابِ تبسم داری

با خدایت چه کلیمانه تکلم داری

 

آسمان با تو و تسبیح لبت مأنوس است

روشنی بخش دل و جان تو «یا قدّوس» است

 

آمدی آینۀ عصمت ایزد باشی

آمدی ام ابیهای محمد باشی

 

نبی الله به دیدار تو عادت دارد

با تماشای تو هر لحظه عبادت دارد

 

قلب پر مِهر تو گنجینة الاسرار نبی‌ست

کوثری! سهم جهان در طلب تشنه لبی‌ست

 

آمدی فاطمه صبح ازلی روشن شد

آمدی فاطمه چشمان علی روشن شد

 

چشم مولا که شد از نور تو روشن ای ماه

گفت: لا حول و لا قوة الا بالله

 

نام تو فاطمه یا فاطمه تسبیح علی ست

یاد تو لحظۀ اعجاز مفاتیح علی ست

 

عاشقانه تو که با یاد علی می خوانی

دم به دم در همه جا نادعلی می‌خوانی

 

شده تسبیح لبت نغمۀ حیدر حیدر

ذکر هر روز و شبت نغمۀ حیدر حیدر

 

با تو تکلیف قدر حکم قضا معلوم است

در کنار تو دگر صبر و رضا معلوم است

 

تو که در بندگی و زُهد و وفا دریایی

پارۀ قلب نبی، انسیة الحورایی

 

لحظه هایت همه ایثار، صداقت، تقوا

راضیه، مرضیه ، صدیقه ، زکیّه ، زهرا

 

حب تو موهبت حضرت حق در دل هاست

خانه ات تا به ابد مقصد سرمنزل هاست

 

خانۀ ساده ات از صدق و صفا لبریز است

قلب سجاده ات از شور دعا لبریز است

 

رحمت و جود و سخا جلوه ای از آیۀ توست

که مُقدّم به تو یا فاطمه همسایۀ توست

 

خانه داری تو که شهرۀ آفاق شده

عرش أعلی به تماشای تو مشتاق شده

 

هر کس از باغ بهشت تو سخن می‌گوید

از بزرگی و کرامات حسن می‌گوید

 

بر سر دوش نبی نور دو عینی داری

جان عالم به فدایت! چه حسینی داری

 

در کرمخانۀ لطف تو مقرب باشد

هر که خاک قدم حضرت زینب باشد

 

قدر یک گوهر یکدانۀ تو مکتوم است

ام کلثوم تو مانند خودت مظلوم است

 

از نگاه تو فقط نور خدا می‌بارد

هر کسی نام تو را روی لبش می‌آرد

 

نا خود آگاه دلش چشمه ای از ایمان است

هر کسی نیست در این دایره سرگردان است

 

بین دستان تو دستاس اگر می‌گردد

گردش کون و مکان هم به تو بر می‌گردد

 

آسمان محو تو و این همه معصومیّت

گرهی زد به پر چادر تو با نیّت

 

چادرت مظهر تقوا و عفاف است ببین

آسمان دور سرت گرم طواف است ببین

 

هر کسی نزد تو احساس بهشتی دارد

چادرت رایحۀ یاس بهشتی دارد

 

چه بگویم که بود فاطمه جان درخور تو

عالمی گشته مسلمان تو و چادر تو

 

مدحت ای سورۀ بی خاتمه کی کار من است

شرح اوصاف تو یا فاطمه کی کار من است

 

جنتی هست اگر، شمس دل افروزش تو

عالمی هست اگر، ماه شب و روزش تو

 

کیست که رتبۀ والای تو را دریابد

خاک زیر قدمت مرتبۀ زر یابد

 

آب مهریۀ تو گشته و تطهیر شده

در دل شیعه فقط مهر تو تکثیر شده

 

حب تو روشنی عرصۀ محشر باشد

در دل هر که ولای تو و حیدر باشد

 

می‌شود با نظر لطفت الهی، مادر

به سوی جنت الاعلای تو راهی، مادر

 

این تویی که همه جا اذن شفاعت داری

تو که در هر نفست صبح هدایت داری

 

انقلاب تو شده مبدأ ایمان مادر

شده مدیون تو و خون تو قرآن مادر

 

با وفاداری تو راه ولایت باقی‌ست

راه ایثار و صبوری و شهادت باقی‌ست

 

یک تنه در وسط کوچه قیامت کردی

بسته شد دست علی و تو امامت کردی

 

با قیامت به همه درس بصیرت دادی

تو به دین بار دگر شوکت و عزّت دادی

 

نقش یا فاطمه سر بند مجاهدها شد

امتداد ره تو نهضت عاشورا شد

 

مکتب سرخ تو الحق که حسینی ها داشت

نسل نورانی‌ات ای عشق، خمینی ها داشت

 

ماند نام تو و در کل جهان نامی شد

نور تو مطلع بیداری اسلامی شد

 

همه دنیا شده فریاد عدالت خواهی

کاش این جمعه شود با مددِ تو راهی

 

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

عالمی منتظر گفتن بسم الَّه اوست

 

کاش می‌آمد و بودیم کنارش، یارش

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:51  توسط وحیده افضلی  |  نظر بدهید

مادرم!

این همه بلا سخت است

به خدا شرح ماجرا سخت است

گفتن از روضه‌ی تو

آسان نیست

شرح آن کار روضه خوانان نیست

چشمی از داغ خونفشان باید

گریه‌ی بی امان

تلاطم اشک

مدد از صاحب الزمان باید

کاش این فاطمیه

مادر جان

گره از کار عشق وا می شد

روضه خوان

صاحبِ عزا می شد

یوسف تو ز راه می آمد

با دلی غرق آه می آمد

 

مادرم!

این همه بلا سخت است

فهم داغت برای ما سخت است

گفتن از داغ کوچه آسان نیست

آه سیلی بی هوا سخت است

در و دیوار را نمی گویم

نیستم من حریف این روضه

کشته من را

ردیف این روضه

داغ مسمار را نمی گویم

زود باید ز روضه ها رد شد

شرح آن کار روضه خوانان نیست

 

چه بگویم؟

هجوم این مردم؟

در چوبی و تلّی از هیزم؟

شعله می زد چه بی خبر آتش

آه مادر!

بهشت در آتش

در کنار تو شعله ور آتش

صورتت را گدازه ها می سوخت

بارش تازیانه و کوثر

جگر داغ از این بلا می سوخت

آه پهلو

مگر چه شد بازو

روی نیلی

تسلی سیلی

گوشواره ، خدای من چاره ...

از غم تو زمین،‌هوا می سوخت

دل بی تاب مرتضی می سوخت

 

همه یکجا هجوم آوردند

دست بسته امام را بردند

دست او را که بسته بودند آه

پای قتلش نشسته بودند آه

دل تو بیقرار او اما

پهلویت را شکسته بودند آه

همه پیمان گسسته بودند آه

آه از روضه های بی یاری

کار آن جمعیت

تماشا بود

بعد هم ناسزا و حاشا بود

چقدر حق

غریب و تنها بود

روز دلگیرِ بی طرفداری

 

درد غربت چگونه پایان داشت؟

وای از ماجرای دلتنگی

در دل کوچه های دلتنگی

کوچه ای که شمیم هجران داشت

روی چشمت نشست ابری که

نود و پنج روز باران داشت

گریه هایت نه صِرف دلتنگی

شرح دلواپسی مولا بود

روضه‌ی بی کسی مولا بود

روز و شب

اشکهای تو جاری

آه از روضه های بی یاری

 

تو سه شب

غرق آه و شیون و شین

آمدی با علی و با حسنین

به در خانه‌ی همه اصحاب

جنگجویان خیبر و احزاب

جان به کف های روز بدر و حنین

گفت مولا به تک تک آنان

از احادیث ناب پیغمبر

از «أولی الأمر» و مقصد قرآن

از غدیر و

از آن همه پیمان

گفت از فتنه‌ی سقیفه و بعد

از فریب و خیانت شیطان

آه حجّت دگر تمام شد و

بی تفاوت شدن

حرام شد و

وعده ها

وعده‌ی قیام شد و

صبح آمد

و لحظه‌ی موعود

غیر از آن چار یار دیرینه

هیچ کس یاور امام نبود

گریه کن با دل شکسته‌ی خود

گریه کن از مدینه تا به اُحد

 

گریه کن

مادرم غریبانه

روزها کنج بیت الاحزان و

نیمه شب

مخفیانه در خانه

گیسوی زینبت پریشان است

دست افتاده دیگر از شانه

گریه کن

مادرم غریبانه

نیمه شب که تو رفتی از خانه

می شود مویه های چشمانت

روضه خوان غم یتیمانت

گریه کن

بر غریبی حیدر

می روی همدم پریشانت

در کنار مزار پنهانت

می رود آه مادرم از حال

می شود قاتلش غمت هر روز

می شود همدمش غمت سی سال

یک جهان غربت و محن داری

گریه کن

روضه‌ی حسن داری

مثل حیدر

انیس او چاه است

خنده های مغیره در راه است

داغهای تو شعله ور، کوچه

جگرش پاره پاره در کوچه

 

شب آخر که از سفر گفتی

با نگاهی پر از شرر مادر

با دل خون و چشم تر گفتی

گفتی از روزهای شیون و شین

نیمه شبها و

تشنگی حسین

زینبت را که جان به لب کردی

بقچه ای را اگر طلب کردی

تو به زینب

سه تا کفن دادی

ولی یک کهنه پیرهن دادی

داغ زینب حکایت زهراست

امتداد مدینه عاشوراست

گریه کن

مادرم بخوان روضه

روضه هایت همیشه معروف است

کهنه پیراهن آخر روضه ست

روضه از این به بعد مکشوف است

وسط کوچه

اجر پیغمبر

گرچه یکبار شد ادا مادر

شعله‌ی کینه آتشین مانده

باز یاری مسلمین مانده

شد ادا گرچه با تب سیلی

اجر با تیغ و نیزه ها مانده

کربلا مانده

کربلا مانده

مادرم!

در میانه‌ی گودال

پیکری غرق خون رها مانده

گریه کن

های های

می بارد

خون خورشید تو زِ سر نیزه

تیرها در طواف پیکر او

بوسه‌ی خنجرست و حنجر او

پیش چشمان خسته‌ی زینب

سر او رفته است بر نیزه

چشمهای کبود او مثلِ

چشم نیلی و بیقرارت شد

ضجه می زد

به جای تو آن روز

کهنه پیراهنی که غارت شد

گریه کن

با تلاوت قاری

خون ز لب های او شده جاری

آه از روضه های بی یاری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 17:11  توسط وحیده افضلی  |  یک نظر

به زمین تا که رسیدی همه جا زیبا شد 

هرچه گل بود شکفت و دل باران واشد 


هر فرشته به تو یک نام بهشتی می داد 

آسمان دید که مجموعه ی آن" زهرا " شد 


گفت آهسته که خورشید بتابد همه جا 

اینچنین نام تو اعلام به یک دنیا شد 


رسمشان بود عرب ها که به گل پشت کنند 

رحمت آمدنت مژده ی" اعطینا " شد 


یک شب آویخته شد چادرت از عرش خدا 

عطر رویایی آن قسمت مریم ها شد 


عشق هنگام نمازت به تماشا آمد 

" وندرین دایره سرگشته ی پابرجا " شد 


* * * 

روز میلاد شما بود و دلم خواست ، غزل 

عرض تبریک قشنگی بشود ؛ آیا شد؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 15:20  توسط وحیده افضلی  |  2 نظر

ای نخست همیشگی یكتا

آفتاب قدیمی ی دنیا

سیب سرخ بهشت پیغمبر

یك سبد یاس بر جمال شما

ابتدایت همیشه نا معلوم

انتهای تو نیز نا پیدا

راستی گر نباشی ای بانو

چه غریب است حرفهای خدا

خانه ات پایتخت این عالم

حجت من حدیث سبز كسا

فاطمه ای فرشته خیرات

بر تو و خاندان تو صلوات

چشمهایت ستاره می بارد

مثل خورشید روشنی دارند

نور ماه و ستاره و خورشید

چقدر پیش چشم تو تارند

جلوه كردی و از مكان خودت

 آمدی وفرشته ها دارند ...

از بلندا ی عرش تا مكه

سر راه تو یاس می كارند

آمدی و تمام هر چه كه  هست

به مقام تو سجده می آرند

فاطمه ای فرشته خیرات

بر تو و خاندان تو صلوات

ای خداوندی تجسم ما

 كعبه بی نشان مردم ما

صبح روز نخست ریخته اند

جای انگور سیب در خم ما

سوره ی مكی رسول خدا

نذر چشمانتان تبسم ما

بامتان پشت بام جبرا ئیل

خانه ات آسمان هفتم  ما

گردش مهربان این دستاس

آرد داری برای گندم ما

فاطمه ای فرشته خیرات

بر توو خاندان تو صلوات

تو فرادا تو فرد تو تو حید

تو مساوی سیزده خورشید

تو همان سیب روشنی كه از ل

از درخت خدا پیمبر چید

تو رسولی ولی به طرز دگر

مرتضایی ولی به شكل جدید

معجر روشن تو هجده سال

به خودش رنگ آفتاب ندید

شب ندارد مدینه ام با تو

السلام علیك یا خورشید

فاطمه ای  فرشته خیرات

بر توو خاندان تو صلوات

سر تو روی بالش پر بود

جلوه ات جلوه ای معطر بود

نان تو از بهشت می آمد

آب نوشیدنیت كوثر بود

مثل یك گنبد طلایی شهر

پشت بامت پر از كبوتر بود

آمدی و ملائك بالا

عرض تبریكشان به حیدر بود

روز میلاد تو برای رسول

به خداوند "روز مادر "بود

فاطمه ای فرشته خیرات

بر تو و خاندا ن تو صلوات

ای خدای جمالی ی دنیا

جلوه بی مثالی ی دنیا

نام تو بی وضو نمی آید

بر زبان اهالی دنیا

ای پری ای فرشته بالا

تو كجا و حوالی دنیا

 تو كنار خدای خویش، خوشی

كوری جای خالی دنیا

ما همیشه پی جواب توایم

ای غروب سئوالی دنیا

فاطمه ای فرشته بركات 

بر تو و خاندان تو صلوات

بی تو این سفره ها كریم نداشت

بی تو این بادها نسیم نداشت

تو اگر جلوه ای نمی كردی

طور موسای ما كلیم نداشت

با وجود وجود تو دیگر

حضرت آمنه یتیم نداشت

بی تو ذكر رئوف " بسم اله "

داشت رخمن ولی رحیم نداشت

حرمت قبله هم ترك می خورد

خانه ی تو اگر حریم نداشت

فاطمه ای فرشته خیرات

بر تو و خاندان تو صلوات

آینه صفحه كتاب تو

آسمان شیشه گلاب تو بود

اولین عكس در حجاب خدا

دور تا دور عرش قاب تو بود

صبح ها، ظهرها نگاه علی

چشم به راه آفتاب تو بود

روزها نیمه ی جنوب زمین

سنگ زیرین آسیاب تو بود

چادر خاكی زمین خورده

مرتضی هم ابوتراب تو بود

فاطمه ای فرشته خیرات

بر تو و خاندان تو صلوات

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 21:9  توسط وحیده افضلی  |  نظر بدهید

«باز این چه شورش است كه در خلق عالم است»

 ماه عزای فاطمه روح مُحرم است

 

 خون گریه كن ز غم،كه عقیق یمن شوی

 رخصت دهد خدا كه تو هم سینه زن شوی

 

 در فاطمیه از دل و جان گریه می كنیم

 همراه با امام زمان گریه می كنیم

 

 در فاطمیه رنگ جگر سرخ تر شود

 آتش فشان غیرت ما شعله ور شود

 

 شمشیر خشم شیعه پدیدار می شود

 وقتی كه حرف كوچه و دیوار می شود

 

 لعنت به آنكه پایگذار سقیفه شد

 لعنت به هر كسی كه به ناحق خلیفه شد

 

 لعنت بر آنكه برتن اسلام خرقه كرد

 این قوم متحد شده را فرقه فرقه كرد

 

 تكفیر دشمنان علی ركن كیش ماست

 هر كس محب فاطمه شد،قوم وخویش ماست

 

 ما بی خیال سیلی زهرا نمی شویم

 راضی به ترك و نهی تبرا نمی شویم

 

 قرآن و اهل بیت نبی اصل سنت است

 هر كس جدا ز این دو شود،اهل بدعت است

 

 ما همكلام منكر حیدر نمی شویم

 «با قنفذ و مغیره برادر نمی شویم»

 

 ما از الست طایفه ای سینه خسته ایم

 ما بچه های مادر پهلو شكسته ایم

 

 امروز اگر كه سینه و زنجیر می زنیم

 فردا به عشق فاطمه شمشیر می زنیم

 

 ما را نبی «قبیله ی سلمان» خطاب كرد

 روی غرور و غیرت ما هم حساب كرد

 

 از ما بترس،طایفه ای پر اراده ایم

 ما مثل كوه پشت علی ایستاده ایم

 

 از اما بترس، شیعه ی سرسخت حیدریم

 جان بركفان جبهه ی فتوای رهبریم

 

 از جمعه ای بترس كه روز سوارهاست

 پشت سر امام زمان ذوالفقارهاست

 

 از جمعه ای بترس،كه دنیا به كام ماست

 فرخنده روز پر ظفر انتقام ماست

 

 از جمعه ای بترس،كه پولاد می شویم

 از هرم عشق مالك ومقداد می شویم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:29  توسط وحیده افضلی  |  یک نظر

هر دم به ضریح بی نشانت ای ماه

بسته ست دخیل قلب من با هر آه

عمری ست تپش های دلم می گوید:

«یا فاطمه اشفعی لنا عندالله»

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 17:35  توسط وحیده افضلی  |  یک نظر

به میخ بگید: اینجا درِ عالم اسراره، نزن!
به در بگید: کنار این لاله یه دیواره، نزن!

بگید به آتش: نسوزون دامن بانوی منو
شعله به قلب عاشقی که پیش دلداره نزن!

برگِ گُله صورت اون، طاقت سیلی نداره
ـ مثل خدا ـ یاسِ منم یک گل بی‌خاره، نزن!

این در عرشم که نبود، جای لگدهای تو نیست
شش ماهه زهرا تو دلش اسم خدا داره، نزن!

برگه‌ی اثبات فدک، نیست توی دستش به خدا
تنها توی دستای اون گوشه‌ی دستاره، نزن!

پاسخ حرفای یه زن غلاف شمشیره مگه
حداقل تا جلوی چشم یه سرداره، نزن!

وا شدن دستای اون اینهمه شلاق نمی‌خواد
فاطمه از غصه‌ی من چند روزه بیماره، نزن!

دستمو که بستی بسه، با صبر من بازی نکن
نمک به زخم اسیری که نداره ‌چاره، نزن!

هی به خودم می‌گم: علی! اینقده بی‌تابی نکن
ناله ـ ببین زینب اگه می‌شنوه، بیداره ـ نزن!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 12:18  توسط وحیده افضلی  |  یک نظر

شكسته تر شده و دست بركمر دارد

چه پیش آمده ! آیا حسن خبر دارد؟

به گریه گفت كه زینب مواظب خود باش

عبور كردن از این كوچه ها خطر دارد

شبیه روز برایم  نرفته روشن  بود

فدك گرفتن از این قوم  دردسر دارد

گرفت دست مرا مادرم... نشد...نگذاشت...

تمام شهر بفهمد حسن جگر دارد

شهود خواسته از دختر نبی خدا

اگرچه دیده سندهای معتبر دارد

سكوت و صبر و رضای خدا به جای خودش

ولی اگر پدرم ذوالفقار بردارد...

كسی نبود به معمار این محل گوید

عریض ساختن كوچه كی ضرر دارد!؟




ارسال توسط کلب الحسین
مرتبه
تاریخ : شنبه 26 مرداد 1392
مبادا دشمنی ها پا بگیرد

حدیث نفس، در دل جا گیرد

هر آن كس را كه من مولای اویم

مبادا جز علی مولا بگیرد!

نگین حلقه دنیا غدیره

زمین را گنج بی همتا غدیره

بگو ای نوح با مردم:‌ بیایید

ولایت كشتی و دریا غدیره
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 13:32  توسط وحیده افضلی  |  4 نظر
شعر قاسم صرافان برای امام علی علیه السلام (عید غدیر)
دست‌هایت را که در دستش گرفت آرام شد

تازه انگاری دلش راضی به این اسلام شد

دست‌هایت را گرفت و رو به مردم کرد و گفت:

مومنین! ( یک لحظه اینجا یک تبسم کرد و گفت:)

خوب می‌دانید در دستانم اینک دست کیست؟

نام او عشق است، آری می‌شناسیدش : علی ست (۱)

من اگر بر جنگجویان عرب غالب شدم

با مددهای علی ابن ابی طالب شدم

در حُنین و خیبر و بدر و اُحُد گفتم: علی

تا مبارز خواست «عمرِو عبدِوُد» گفتم: علی

با خدا گفتم: علی، شب در حرا گفتم: علی

تا پیام آمد بخوان «یا مصطفی»! گفتم: علی

هر چه می‌گویم علی، انگار اللّهی ترم

مرغ «او ادنی»ییم وقتی که با او می‌پرم

مستجار کعبه را دیدم، اگر مُحرِم شدم

با «یَدُ الله» آمدم تا «فُوقِ اَیدیهِم» شدم

تا که ساقی اوست سرمستند «اصحابُ الیمین »(۲)

وجه باقی اوست، «اِنّی لا اُحبُّ الافِلین»

دست او در دست من، یا دست من در دست اوست

ساقی پیغمبران شد یا دل من مست اوست
 
یکصد و بیست و چهار آیینه با هر یک هزار ـ

ساغر آوردند و او پر کرد با چشمی خمار

آخرین پیغمبر دلداده‌ام در کیش او

فکر می‌کردم که من عاشقترینم پیش او

دختری دارم دلش دریای آرامش، ولی

شد سراپا شور و توفان تا شنید اسم علی

کوثری که ناز او را قلب جنت می‌کشید

ناگهان پروانه‌ شد دور سر حیدر ‌پرید

روزگارش شد علی، دار و ندارش شد علی

از ازل در پرده بود آیینه دارش شد علی

رحمتٌ للعالمینم گرد من دیو و پری

می‌پرند و من ندارم چاره جز پیغمبری

بعد از این سنگ محک دیگر ترازوی علی است

ریسمان رستگاری تارِ گیسوی علی است

من نبی‌اَم در کنارم یک «نبأ» دارم «عظیم»

طالبان «اِهدنا» اینهم «صراطَ المستقیم»

چهره‌اش مرآتِ «یاسین»، شانه‌هایش «مُحکمات»

خلوتش «والطور»، شور مرکبش «والعادیات»

هر خط قرآنِ من، توصیفی از سیمای اوست

هر که من مولای اویم، این علی مولای اوست

________________________________-

1- «نام من عشق است آری می‌شناسیدم» - زنده یاد حسین منزوی
2- یمین به ابجد 110 می‌شود. «هر كسى در گرو دستاورد خویش است بجز اصحاب یمین» - آیات 38 و 39 سوره مدثر
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 1:27  توسط وحیده افضلی  |  3 نظر
شعر قاسم صرافان برای امام علی علیه السلام (عید غدیر)
دست‌هایت را که در دستش گرفت آرام شد

تازه انگاری دلش راضی به این اسلام شد

دست‌هایت را گرفت و رو به مردم کرد و گفت:
مومنین! ( یک لحظه اینجا یک تبسم کرد و گفت:)

خوب می‌دانید در دستانم اینک دست کیست؟
نام او عشق است، آری می‌شناسیدش : علی ست (۱)


من اگر بر جنگجویان عرب غالب شدم
با مددهای علی ابن ابی طالب شدم

در حُنین و خیبر و بدر و اُحُد گفتم: علی
تا مبارز خواست «عمرِو عبدِوُد» گفتم: علی

با خدا گفتم: علی، شب در حرا گفتم: علی
تا پیام آمد بخوان «یا مصطفی»! گفتم: علی

هر چه می‌گویم علی، انگار اللّهی ترم
مرغ «او ادنی»ییم وقتی که با او می‌پرم

مستجار کعبه را دیدم، اگر مُحرِم شدم
با «یَدُ الله» آمدم تا «فُوقِ اَیدیهِم» شدم

تا که ساقی اوست سرمستند «اصحابُ الیمین »(۲)

وجه باقی اوست، «اِنّی لا اُحبُّ الافِلین»

دست او در دست من، یا دست من در دست اوست
ساقی پیغمبران شد یا دل من مست اوست
 
یکصد و بیست و چهار آیینه با هر یک هزار ـ
ساغر آوردند و او پر کرد با چشمی خمار

آخرین پیغمبر دلداده‌ام در کیش او
فکر می‌کردم که من عاشقترینم پیش او

دختری دارم دلش دریای آرامش، ولی
شد سراپا شور و توفان تا شنید اسم علی

کوثری که ناز او را قلب جنت می‌کشید
ناگهان پروانه‌ شد دور سر حیدر ‌پرید

روزگارش شد علی، دار و ندارش شد علی
از ازل در پرده بود آیینه دارش شد علی

رحمتٌ للعالمینم گرد من دیو و پری
می‌پرند و من ندارم چاره جز پیغمبری

بعد از این سنگ محک دیگر ترازوی علی است
ریسمان رستگاری تارِ گیسوی علی است

من نبی‌اَم در کنارم یک «نبأ» دارم «عظیم»
طالبان «اِهدنا» اینهم «صراطَ المستقیم»

چهره‌اش مرآتِ «یاسین»، شانه‌هایش «مُحکمات»
خلوتش «والطور»، شور مرکبش «والعادیات»

هر خط قرآنِ من، توصیفی از سیمای اوست
هر که من مولای اویم، این علی مولای اوست

________________________________-

1- «نام من عشق است آری می‌شناسیدم» - زنده یاد حسین منزوی
2- یمین به ابجد 110 می‌شود. «هر كسى در گرو دستاورد خویش است بجز اصحاب یمین» - آیات 38 و 39 سوره مدثر
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 1:16  توسط وحیده افضلی  |  نظر بدهید
شعر وحید قاسمی برای امام علی علیه السلام(عید غدیر)
ساقی به پیاله باده كم می ریزی

 این میكده را چرا به هم می ریزی؟!

 

 از گردش ساغرت شكایت دارم

 آسوده بریز! بنده عادت دارم

 

 با خستگی آمدم؛ فرح می خواهم

 سجاده و تسبیح و قدح می خواهم

 

 ما قوم عجم به باده عادت داریم

 بر پیرمغان «علی» ارادت داریم

 

 بر طایفه مان نگاه حق معطوف است

 میخانه ی شهر طوس ما معروف است

 

 من اهل ری ام ؛ مست ولی اللهم

 یك خمره می ِ سفارشی می خواهم

 

 در روز ازل كه دل به آدم دادند

 فریاد زدم؛ پیاله دستم دادند

 

 فریاد زدم : علی - پناهم دادند

 اینگونه به این میكده راهم دادند

 

 با دیدن این شوق عنایاتی كرد

 لبخند علی مرا خراباتی كرد

 

 من مست ِ مِی ابوترابم یك عمر

 سرزنده به نشئه ی ِ شرابم یك عمر

 

 یك ثانیه بی شراب نتوانم زیست

 در مذهب ما حلال تر از مِی  نیست

 

 جامی بده لب به لب، خرابم ساقی

 از مشتریان خوش حسابم ساقی

 

 ساقی بده باده ای كه گیرا باشد

 از خُم  كهنسال  تولا باشد

 

 ساقی بده باده ای كه روشن باشد

 خوشرنگ و زلال و مردافكن باشد

 

 زُهاد پر از افاده را دلخور كن

 با نام خدا پیاله ها  را پر كن

 

 بد مستی ِ من قصه ی  پر دنباله است

 زیرِ سرِِ باده ای صد و ده ساله است

 

 این بزم مرا اهل سخن می سازد

 تنها مِی كوثری به من می سازد

 

 من معتقدم باده سرشتی دارد

 انگور نجف طعم بهشتی دارد

 

 می داخل خُم سینجلی می گوید

 قُل می زند،علی علی می گوید

 

 هُوهُوی ِ تمام خمره ها را بشنو

 تفسیر شگرف « هل اتی» را بشنو

 

 با تلخی این دُرد، رطب می چسبد

 با حال خوشم  توبه عجب می چسبد

#

 گویم به تو حرف عشق بی پرده علی

 این شور، مرا به رقص آورده علی

 

 با غصه و غم عجب وداعی  دارم!

 سرمست توام! چه خوش سماعی دارم!

 

 هوُ هوُ نكنم ؛ جنون مرا می گیرد

 این دل به هوای كربلا می گیرد

 

 دیوانه ترم نكن، كجا می كِشیم!؟

 سمت حرم دوست چرا می كِشیم؟

 

 تا طور كشانده ای ، عصا می خواهم

 یك تذكره ی ِ كرببلا می خواهم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 16:31  توسط وحیده افضلی  |  4 نظر
شعرعلی اکبر لطیفیان برای امام علی علیه السلام(عید غدیر)
کار من نیست که بنشینم و املات کنم

شان تو نیست که در دفترم انشات کنم

عین توحید همین است که قبل از توبه

باید اول برسم با تو مناجات کنم

سالی یک بار من عاشق نشوم می میرم

سالی یک بار اجازه بده لیلات کنم

همه جا رفتم و دیدم که تو هستی همه جا

تو کجا نیستی ای ماه که پیدات کنم؟

پدر خاکی و ما بچه ی خاکی توایم

حق بده پس همه را خاک کف پات کنم

باتو ای پیر طریقت که سر راه منی

آن قدر معجزه دیدم که مسیحات کنم

از خدا خواسته ام هر چه که دارم بدهم

جای آن چشم بگیرم که تماشات کنم

تو همانی که خدا گفت: تو رب الارضی

سجده بر اشهد ان لایی الّات کنم

مثل ما ماه پیمبر به خودت ماه بگو

اشهد انّ علیّاً ولی الله بگو

آینه هستم و آماده ی ایوان شدنم

آتشی هستم و لبریز گلستان شدنم

چند وقتی است به ایوان نجف سر نزدم

بی سبب نیست به جان تو پریشان شدنم

سفره ی نان جویی پهن کن ای شاه نجف

بیشتر از همه آماده ی  مهمان شدنم

آن که از کفر در آورد مرا مهر تو بود

همه اش زیر سر توست مسلمان شدنم

از چه امروز نیفتم به قدومت وقتی

ختم شد سجده ی دیروز به انسان شدنم

علی اللهی ما را به بزرگیت ببخش

پیش تو مستحق این همه حیران شدنم

ده ذی الحجه ی من هجده ذالحجه ی توست

هشت روز است که آماده قربان شدنم

جان به هرحال قرار است که قربان بشود

پس چه خوب است که قربانی جانان بشود 

شان تو بود اگر این همه بالا رفتی

حق تو بود که بالاتر از این جا رفتی

شانه ی سبز نبی با تنش عرش الله است

تو از این حیث روی عرش معلّا رفتی

انبیاء نیز نرفتند چنین تا معراج

انبیاء نیز نرفتند تو اما رفتی

به یقین دست خدا دست پیمبر هم هست

پس تو با دست خودت این همه بالا رفتی

باید این راه به دست دگری حفظ شود

علت این بود که تا خیمه ی زهرا رفتی

تو ولی هستی و منجی ولایت زهراست

تو هدایت گری و نور هدایت زهراست

آی مردم به خدا نیست کسی برتر از این

ازلی طینت، اول تر و آخرتر از این

تا به حالا که ندیدند و بعد از این هم

اسد الله ترین  حضرت حیدرتر از این

هیچ کس نیست گه عقد اخوت خواندن

بهر پیغمبر اسلام برادرتر از این

رفت از شانه ی معراج نبی بالاتر

به خدا هیچ کجا نیست کسی سرتر از این

آن دو تا ذات در این مرحله یک ذات شدن

این پیمبرتر از آن، آن پیمبرتر از این

دستِ گرم پدر فاطمه در دست علی ست

بعد از این بارِ نبوت همه در دست علی ست
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 16:17  توسط وحیده افضلی  |  یک نظر
شعر فاطمه نانی زاد برای امام علی علیه السلام(عید غدیر)
آسمان پای پیاده به غدیر آمده بود

زودتر از همه با این همه دیر آمده بود

چه خبربود؟! زمان لحظهٔ حساسی بود

عرش با آن عظمت نیز به زیر آمده بود

چه خبر بود؟! که ابلیس به خود می لرزید

و خدا خواسته این گونه حقیر آمده بود

چه خبر بود؟! که این قافله ها در پی هم

از دل کعبه به این دشت کویر آمده بود

چه خبر بود؟! که جبریل به خود می بالید

پیک مامور در این امر خطیر آمده بود

چه خبر بود؟! که پیغمبر دردانهٔ حق

باز هم بر در میخانه بشیر آمده بود

روی دستش بگرفت او همهٔ هستی را

جان خود را که چه جانانه وزیر آمده بود

آی! آهسته!! صدایش برسد تا افلاک

ماه و خورشید به تبریک امیر آمده بود
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 13:5  توسط وحیده افضلی  |  نظر بدهید
شعر مرتضی امیری اسفندقه برای امام علی علیه السلام(عید غدیر)
صدای کیست چنین دلپذیر می‌آید؟
کدام چشمه به این گرمسیر می‌آید؟
صدای کیست که این گونه روشن و گیراست؟
که بود و کیست که از این مسیر می‌آید؟
چه گفته است مگر جبرییل با احمد؟
صدای کاتب و کلک دبیر می‌آید
خبر به روشنی روز در فضا پیچید
خبر دهید:‌کسی دستگیر می‌آید
کسی بزرگ‌تر از آسمان و هر چه در اوست
به دست‌گیری طفل صغیر می‌آید
علی به جای محمد به انتخاب خدا
خبر دهید: بشیری به نذیر می‌آید
کسی که به سختی سوهان، به سختی صخره
کسی که به نرمی موج حریر می‌آید
کسی که مثل کسی نیست، مثل او تنهاست
کسی شبیه خودش، بی‌نظیر می‌آید
خبر دهید که: دریا به چشمه خواهد ریخت
خبر دهید به یاران: غدیر می‌آید
به سالکان طریق شرافت و شمشیر
خبر دهید که از راه، پیر می‌آید
خبر دهید به یاران:‌دوباره از بیشه
صدای زنده یک شرزه شیر می‌آید
خم غدیر به دوش از کرانه‌ها، مردی
به آبیاری خاک کویر می‌آید
کسی دوباره به پای یتیم می‌سوزد
کسی دوباره سراغ فقیر می‌اید
کسی حماسه‌تر از این حماسه‌های سبک
کسی که مرگ به چشمش حقیر می‌آید
غدیر آمد و من خواب دیده‌ام دیشب
کسی سراغ من گوشه گیر می‌آید
کسی به کلبه شاعر، به کلبه درویش
به دیده بوسی عید غدیر می‌آید
شبیه چشمه کسی جاری و تپنده، کسی
شبیه آینه روشن ضمیر می‌آید
علی (ع) همیشه بزرگ است در تمام فصول
امیر عشق همیشه امیر می‌آید
به سربلندی او هر که معترف نشود
به هر کجا که رود سر به زیر می‌آید
شبیه آیه قرآن نمی‌توان آورد
کجا شبیه به این مرد، گیر می‌آید؟
مگر ندیده‌ای آن اتفاق روشن را؟
به این محله خبرها چه دیر می‌آید!
بیا که منکر مولا اگر چه آزاد است
به عرصه گاه قیامت اسیر می‌آید
بیا که منکر مولا اگر چه پخته، ولی
هنوز از دهنش بوی شیر می‌آید
علی همیشه بزرگ است در تمام فصول
امیر عشق همیشه امیر می‌آید...
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 12:50  توسط وحیده افضلی  |  نظر بدهید
شعر قاسم صرافان برای امام علی علیه السلام (عید غدیر)
تا چشم خُم افتاد به سیمای تو ساقی!
مثل همه خَم شد جلوی پای تو ساقی!
دل بست به آن حالت گیرای تو ساقی!
شد مثل نبی غرق تماشای تو ساقی!
 
«الیوم» چه کردی که خرابت شده احمد
«اکملت لکم» گفته و راحت شده احمد
 
این سلسله عشق به موی تو رسیده
سیب دل عشاق به جوی تو رسیده
این عقل به سر منزل روی تو رسیده
هی گشته و آخر به سبوی تو رسیده
 
خاتم به تو ‌بالیده که پایان پیامی
هم نقطه‌ی آغازی و هم ختم کلامی
 
من عاشق آن لحظه که انگشتریت را ...
مجنونِ تو وقتی رجز خیبریت را ...
دیوانه‌ی آن دم که دمِ حیدریت را ...
وحی آمده تا گوشه‌ای از دلبریت را ...
 
دل برده‌‌ای از دختر یک دانه‌ی هستی
تا خانه‌ی کوثر شده میخانه‌ی هستی
 

امشب صد و ده مرتبه دیوانه ترم من
شمعی؛ صد و ده مرتبه پروانه ترم من
ساقی! صد و ده مرتبه پیمانه ترم من
مست توام و از همه فرزانه ترم من
 
در دست نبی دست تو یا دست خدا بود
حق داشت محمد که چنین مست خدا بود
 
درویش، علی گو شده، دف می‌زند امشب
در شادی شاهیّ‌ِ تو کف می‌زند امشب
هر نادعلی گو به هدف می‌زند امشب
زهرا به دلش مُهر نجف می‌زند امشب
 
بر گِردِ غدیر آمده تا کعبه بگردد
دور تو حرا آمده با کعبه بگردد
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 11:31  توسط وحیده افضلی  |  یک نظر
شعر یوسف رحیمی برای شهادت حضرت علی(ع)

گم می شود در غربت شب های کوفه

در لابلای نخلها، تنهای کوفه

کوه است کوه اما دگر از پا نشسته

سر می کند در چاه غم دریای کوفه

خسته شده از سُستی این قوم صد رنگ

خسته شده از شاید و امای کوفه

با نان و خرما می رود کوچه به کوچه

اما چرا نفرین؟ مگر مولای کوفه ...

جز جود و رحمت از امام ما چه دیدند؟

ای وای از نامردمان ای وای کوفه

یارب بگیر از قدر نشناسان علی را

سر آمده صبر از ملالت های کوفه

مانند چشمانش دل عالم گرفته

آماده‌ی رفتن شده آقای کوفه

اما نگاهش بی کران بی کسی هاست

دلشوره دارد از غم فردای کوفه

روزی که می آید به شهر نانجیبان

با دست بسته، جان به لب، زهرای کوفه

روزی که خون می بارد از چشمان غیرت

از طعنه های تلخ و جانفرسای کوفه

بر روی نی سوی لب غرق به خونی

سنگ بلا می بارد از هر جای کوفه

می میرد از اندوه گوش و گوشواره

دارد خبر از بغض بی پروای کوفه

می پرسد از راه نجف طفل یتیمی

ذکر لبش: بابای من! بابای کوفه!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 12:7  توسط وحیده افضلی  |  نظر بدهید
شعر بهروز سپیدنامه برای شهادت امام علی(ع)
علی امشب میان کوچه ها تنهاتر از ماه است
پریشان تر ز مرغان عزادار شبانگاه است

به روی ارغوانش عطر لبخندی شکوفا شد
علی آیا ز توفیقی که امشب دارد آگاه است؟

شتاب گام هایش بیشتر می گردد از نبض اش
مسیر زندگی در چشم او امشب چه کوتاه است

خزیده در ردای شب تمام ناجوانمردی
و شمشیری که قصدش فرق خورشید سحرگاه است

علی آرام می سوزد علی آرام می جوشد
علی آرام می نوشد از آن جامی که دلخواه است

میان چشم هایش قطره ی اشک شکوفا شد
میان چشم هایی که دلیل هر چه گمراه است

علی آرام می گرید ز داغ کودکانی که
فراق مهربانی ها بر آنها سخت جانکاه است

یتیمان کاسه های شیر را بر خاک اندازید
مجال دلنوازی با علی بسیار کوتاه است

صدایی آشنا می آید از اعماق تاریکی
نوای بغض نخلستان و/ یا غم مویه ی چاه است

هنوز از مسجد کوفه پس از کوچ علی بینی
که ذکر دائم گلدسته هایش : «فزتُ و الله» است 



ارسال توسط کلب الحسین
مرتبه
تاریخ : شنبه 26 مرداد 1392
مریم حقیقت برای امام حسین(ع)
روزی که دین را یاوری می کرد خورشید

از خالقِ خود دلبری می کرد خورشید

باید وصیت نامه از خون می نوشت و -

اندیشه ها را رهبری می کرد خورشید

وقتی که از عزم ِپریدن حرف می زد

پرواز را روشنگری می کرد خورشید

ظلم و فساد و کفر را می دید و می سوخت

باید قیام دیگری می کرد خورشید

امرِ ِبه معروف خدا بر شانه اش بود

نهی از قبولِ سامری می کرد خورشید

با نام اسلام، از ستم لبریز بودند

دین را از این ظلمت بری می کرد خورشید

می کَند از جا قلعه ی عصیان گری را

در خیبرِ خون ،حیدری می کرد خورشید

هم بال هفتاد و دو عاشق، پر گشود و -

در کهکشان ها شهپری می کرد خورشید

سر، از تن قرآن جدا کردند امّا -

بر نیزه ی خون دلبری می کرد خورشید
+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1391ساعت 2:45  توسط وحیده افضلی  |  نظر بدهید
شعر یوسف رحیمی برای اربعین حسینی

کاروان می رسد از راه‌، ولی آه

چه دلگیر چه دلتنگ چه بی تاب

دل سنگ شده آب ، از این ناله‌ی جانکاه

زنی مویه کنان ، موی کنان

خسته، پریشان، پریشان و پریشان

شکسته ، نشسته‌ ، سر تربت سالار شهیدان

شده مرثیه خوان غم جانان

همان حضرت عطشان

همان کعبه‌ی ایمان

همان قاری قرآن ، سر نیزه‌ی خونبار

همان یار ، همان یار ، همان کشته‌ی اعدا.

کاروان می رسد از راه ، ولی آه

نه صبری نه شکیبی

نه مرهم نه طبیبی

عجب حال غریبی

ندارند به جز ماتم و اندوه حبیبی

ندارند به جز خاطر مجروح نصیبی

ز داغ غم این دشت بلاپوش

به دلهاست لهیبی

به هر سوی که رفتند

نه قبری نه نشانی

فقط می وزد از تربت محبوب

همان نفحه‌ی سیبی

که کشانده ست دل اهل حرم را.

کاروان می رسد از راه

و هرکس به کناری

پر از شیون و زاری

کنار غم یاری

سر قبر و مزاری

یکی با تب و دلواپسی و زمزمه رفته

به دنبال مزار پسر فاطمه رفته

یکی با دل مجروح

و با کوهی از اندوه

به دنبال مه علقمه رفته

یکی کرب و بلا پیش نگاهش

سراب است و سراب است

دلش در تب و تاب است

و این خاک پر از خاطره هایی ست

که یک یک همگی عین عذاب است

و این بانوی دلسوخته‌ی خسته رباب است

که با دیده‌ی خونبار و عزاپوش

خدایا به گمانش که گرفته ست

گلش را در آغوش

و با مویه و لالایی خود می رود از هوش:

«گلم تاب ندارد

حرم آب ندارد

علی خواب ندارد»

یکی بی پر و بی بال

دل افسرده و بی حال

که انگار گذشته ست چهل روز

بر او مثل چهل سال

و بوده ست پناه همه اطفال

پس از این همه غربت

رسیده ست به گودال

همان جا که عزیزش

همان جا که امیدش

همان جا که جوانان رشیدش

همان جا که شهیدش

در امواج پریشان نی و دشنه و شمشیر

در آن غربت دلگیر

شده مصحف پرپر

و رفته ست سرش بر سر نیزه

و تن بی کفن او، سه شب در دل صحرا

رها مانده خدایا.

 

چهل روز شکستن

چهل روز بریدن

چهل روز پی ناقه دویدن

چهل روز فقط طعنه و دشنام شنیدن

چه بگویم؟

چهل روز اسارت

چهل روز جسارت

چهل روز غم و غربت و غارت

چهل روز پریشانی و حسرت

چهل روز مصیبت

چه بگویم؟

چهل روز نه صبری نه قراری

نه یک محرم و یاری

ز دیاری به دیاری

عجب ناقه سواری

فقط بود سرت بر سر نی قاری زینب

چه بگویم؟

چهل روز تب و شیون و ناله

ز خاکستر و دشنام

ز هر بام حواله

و از شدت اندوه

و با خاطر مجروح

جگر گوشه‌ی تو کنج خرابه

همان آینه‌ی فاطمه

جا ماند سه ساله

چه بگویم؟

چهل روز فقط شیون و داغ و

غم و درد فراق و

فراق و ... فراق و ...

چه بگویم؟

بگویم، کدامین گله ها را؟

غم فاصله ها را؟

تب آبله ها را؟

و یا زخم گلوگیر ترین سلسله ها را؟

و یا طعنه‌ی بی رحم ترین هلهله ها را؟

و یا مرحمت دم به دم حرمله ها را؟

 

چهل روز صبوری و صبوری

غم و ماتم دوری و صبوری

و تا صبح سری کنج تنوری و صبوری

نه سلامی نه درودی

کبودی و کبودی

عجب آتش و خاکستر و دودی و کبودی

به آن شهر پر از کینه و ماتم

چه ورودی و کبودی

در آن بارش خونرنگ

سر نیزه تو بودی و کبودی

گذر از وسط کوچه‌ی سنگی یهودی و کبودی

و در طشت طلا گرم شهودی و چه ناگاه

چه دلتنگ غروبی ، چه چوبی

عجب اوج و فرودی و کبودی

خدایا چه کند زینب کبری!
+ نوشته شده در  جمعه 23 دی1390ساعت 21:37  توسط وحیده افضلی  |  5 نظر
شعر سید مجتبی شجاع برای امام حسین(ع)

خدایا پیکرم آتش گرفته

دل غم پرورم آتش گرفته

 شهادت نامه را با خون نوشتم

 ولیکن دفترم آتش گرفته

 خودم دیدم کنار قتلگاهم

 که قلب مادرم آتش گرفته

 خودم دیدم کنار نهر علقم

 لب آب آورم آتش گرفته

 خودم دیدم که از تیر سه شعبه

 گلوی اصغرم آتش گرفته

 خودم دیدم سکینه داد می زند

 که عمه چادرم آتش گرفته

 الا ای خواهرم زینب کجایی

 لباس دخترم آتش گرفته

 ز هرم ناله هل من معینم

 صدایم، حنجرم آتش گرفته
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1390ساعت 15:9  توسط وحیده افضلی  |  5 نظر
شعر عباس خوش عمل کاشانی برای امام حسین(ع)
دل مردان خدا راست ز تو نور حیات

 یا قتیل العبرات

 شده محکم ز مناجات تو ارکان صلات

 یا قتیل العبرات

 بابی انت و امی گل گلزار رسول

 راحت جان بتول

 مرتضی سیرت و صورت حسن و حمزه صفات

 یا قتیل العبرات

 ما ز نور تو رسیدیم به سر منزل عشق

 ای قرار دل عشق

 چون تو مصباح هدی هستی و کشتی نجات

 یا قتیل العبرات...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 0:35  توسط وحیده افضلی  |  یک نظر
شعر یوسف رحیمی برای امام حسین(ع)

تا خیمه‌ی تقرّب تو پر کشیده ایم

تو نور محض و ما ز تبار سپیده ایم

 

آقا اگر «مَصارِعُ عُشّاق» کربلاست

در عاشقی به منزل آخر رسیده ایم

 

با عطر سیب پیرهنت مست می شویم

شیدائی قبیله‌ی عشق و عقیده ایم

 

دل بر شکوه جنت الاعلی نبسته ایم

وقتی بهشت را به نگاه تو دیده ایم

 

در بذل جان به راه تو مشتاق تر ز هم

عشق تو را به قیمت جان ها خریده ایم

 

لب تشنه ایم و در صف پیکار می‌رویم

وقتی که چشمه چشمه حقیقت چشیده ایم

 

کی دست می‌کشیم از این طوف عاشقی؟

با آنکه صد جراحت شمشیر دیده ایم

 

جان می‌دهیم و یک سر مویت نمی‌دهیم

در کربلا حماسه‌ی عشق آفریده ایم

 

هفتاد و دو صحیفه‌ی با خون نوشته ایم

هفتاد و دو کتیبه‌ی در خون تپیده ایم

 

در جسم ما هنوز تب جانفشانی است

«هَل مِن مُعِین» بی کسی ات را شنیده ایم

 

خورشید نیزه ها شدی و در هوای تو

بر روی نیزه مثل ستاره دمیده ایم
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1390ساعت 16:3  توسط وحیده افضلی  |  نظر بدهید
شعر محمدحسین انصاری نژاد برای امام حسین(ع)
تلفیق خدا و خون فقط پیکر توست

خورشید گلی از چمن حنجر توست

شب وقف مدار چشم هایت مولا

صبح، آینه ی دستِ بهارآور توست
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1390ساعت 16:30  توسط وحیده افضلی  |  نظر بدهید
شعر رجب جعفری برای امام حسین(ع)
هم آیه و هم کتاب می گفت حسین
هم لیلی و هم رباب می گفت حسین
اعضاء و جوارح قتیل ره عشق
در خون خودش خضاب می گفت:حسین

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1390ساعت 13:53  توسط وحیده افضلی  |  نظر بدهید
شعر یوسف رحیمی برای امام حسین(ع)

این روزها غم تو مرا می‌کشد حسین

شب های ماتم تو مرا می‌کشد حسین

 

تا آن دمی که منتقم تو نیامده ست

سرخی پرچم تو مرا می‌کشد حسین

 

از لحظه‌ی ورودیه تا آخرین وداع

هر شب ، محرّم تو مرا می‌کشد حسین

 

هنگام پر کشیدن یاران یکی یکی

اشک دمادم تو مرا می‌کشد حسین

 

داغ علی اصغر و عباس و اکبرت

غم‌های اعظم تو مرا می‌کشد حسین

 

از قتلگاه تو چه بگویم؟ حکایتِ

انگشت و خاتم تو مرا می‌کشد حسین

 

بر نیزه در مقابل چشمان خواهری

گیسوی درهم تو مرا می‌کشد حسین

 

سالار سر بریده‌ی زینب سرم فدات

هستی فاطمه! پدر و مادرم فدات

 
+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1390ساعت 17:12  توسط وحیده افضلی  |  یک نظر
شعر محمدرضا شفیعی کدکنی برای امام حسین(ع)
باز در خاطره‌ها، یاد تو ای رهرو عشق
شعلة سرکش آزادگی افروخته است
یک جهان، بر تو و بر همت و مردانگی‌ات
از سر شوق و طلب، دیدة جان دوخته است

نقش پیکار تو، در صفحة تاریخ جهان
می‌درخشد، چو فروغ سحر از ساحل شب
پرتواش بر همه کس تابد و می‌آموزد
پایداری و وفاداری، در راه طلب

چهر رنگین شفق، می‌دهد از خون تو یاد
که ز جان، بر سر پیمان ازل ریخته شد
راست، چون منظرة تابلوی آزادی‌ست
که فروزنده به تالار شب آویخته شد

رسم آزادی و، پیکار حقیقت‌جویی
همه جا، صفحة تابندة آیین تو بود
آنچه بر ملّت اسلام، حیاتی بخشید
جنبش عاطفه و نهضت خونین تو بود

جان به قربان تو ای رهبر آزادی و عشق
که روانت سر تسلیم نیاورد فرود
زان فداکاریِ مردانه و جانبازی پاک
جاودان بر تو و بر عشق و وفای تو درود!
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1390ساعت 11:24  توسط وحیده افضلی  |  نظر بدهید
شعر یوسف رحیمی برای ولادت امام حسین(ع)

تا آبشار زلف تو را شب نوشته اند

ما را اسیر خال روی لب نوشته اند

 

در اعتکاف گیسوی تو سالهای سال

مشغول ذکر و سجده و یا رب نوشته اند

 

در مسجد الحرام خم ابروان تو

مثل فرشتگان مقرب نوشته اند

 

در محضر نگاه الهی تو مرا

در خیل نوکران مهذَب نوشته اند

 

شبهای جمعه که دل من مست کربلاست

از اشتیاق وصل لبالب نوشته اند

 

با یک نگاه مادرت اینجا رسیده ایم

با این دلی که فاطمه مذهب نوشته اند

 

از هر چه بگذرم سخن دوست خوشتر است

ما را فدای دلبر زینب نوشته اند

 

من را که بی‌ قرار حرم می کنی بس است

اصلا مرا غبار حرم می کنی بس است

 

شرط نزول کوثر رحمت دعای توست

اصلاً تمام خلقت عالم برای توست

 

بالاتری ز درک تمام جهانیان

وقتی که انتهای جهان ابتدای توست

 

حتی نداشت روح الامین اذن پر زدن

آنجا که از ازل اثر رد پای توست

 

بی حب تو کسی به سعادت نمی رسد

رمز نجات اهل زمانه ولای توست

 

آسوده خاطران هیاهوی محشریم

وقتی رضای حضرت حق در رضای توست

 

فردوس ماست تا به ابد روضة الحسین

تنها بهشت اهل ولا ، کربلای توست

 

در آستانة تو کسی نا امید نیست

صحن امیر علقمه دار الشفای توست

 

از ابتدای صبح ازل فضل می کنی

ما را گدای دست اباالفضل می کنی

 

وقتی که هست دوش نبی آسمان تو

یعنی تو از پیمبری و او از آن تو

 

فرزند خویش را به فدای تو کرده است

بسته ست جان حضرت خاتم به جان تو

 

معلوم کرد نزد همه حرمت تو را

با بوسه های دم به دمش بر دهان تو

 

فرمود هفت مرتبه تکبیر عشق را

تا بشنود ترنم عشق از زبان تو

 

آوای «من أحب حسینا» وزیده است

هر روز پنج مرتبه از آستان تو

 

ما از در حسینیه جایی نمی رویم

هستیم تا همیشه فقط در امان تو

 

هر شب نشسته فطرس اشکم به راه عشق

آنجا که صبح می گذرد کاروان تو

 

این اشکها برای دلم توشه می شود

اذن طواف مرقد شش گوشه می شود

 

حال و هوای قلب من امشب کبوتریست

وقتی که کار صحن و سرای تو دلبریست

 

شبهای جمعه عکس حرم زنده می شود

تصویر رقص پرچم و گنبد چه محشریست

 

ما را اسیر عشق تو کرده، تفضلت

با این حساب کار شما ذره پروریست

 

با تربت تو کام دلم را گشوده اند

آقا ارادتم به شما ارث مادریست

 

در ماتم تو محفل اشک است چشم ما

اصلا بنای هیات ما روضه محوریست

 

ما سالهاست در غم تو گریه می‌کنیم

هم ناله با محرم تو گریه می‌کنیم



ارسال توسط کلب الحسین
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 16 مرداد 1392
آن هنگام که صدای ملکوتی ات به عرش پرکشید،قدسیان

 بالهای زرین خود را می گشودند و بندگان خاکی و افلاکی را به

سماع آسمانی می خواندند.

و چه بسیار،

جماعتی که با صدای تو، به معراج ماه می رفتند.

و چه بسیار،

دلهایی که به شوق دیدار جمال و جلال کبریایی،جلا می یافتند.

و  چه،

 جانهایی که با صافی ضمیر تو، از هر چه غیر بود،رها می شدند.

و تو

چه مظلوم و بی صدا رفتی و منتظران مناجاتت را در حسرت

 تنها یک نوای دیگر از عشق،چشم در راه گذاشتی .

کاش می دانستی !

بعد از تو همیشه پژواک صدایت در گوشمان طنین مهر و صفیر حق را خواهد ریخت




ارسال توسط کلب الحسین
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 16 مرداد 1392

بعد از ذاکر چه خواهد شد؟

معرفی افراد سود جو  و  موافقان فعلی (مخالفان سرسخت قبلی)

خوندن سبک
یــاحسیــن غـریـب مــادر توئی اربــاب دل من
یه گوشه چشم تو بسه واسه حل مشکل من
توسط مداح .......که چند شب پیش به مناسب شهادت امام کاظم (ع)
از شبکه دو پخش شد....را که حتما یادتون هست.این هم که خواننده ای به نام آقا محمدی در شبکه اصفهان توی برنامه زنده از سید ذاکر یاد کرده هم حتما شنیدید. یا صحبت های مداح های مختلف از گوشه وکنار که تازه یادشون افتاده ...ای بابا مثل اینکه سید جواد هم...آره بنده خدا....آخ دیدی حیف شد... عجب رسمیه رسم.......خیلی مظلوم بودا.....

از اینجور حرف وحدیث بازارش داغ شده حسابی  هم داغ شده

یا موسسات فرهنگی (به اصطلاح فرهنگی) اقدام تهیه سی دی مراسم تشیع و تدفین و سردخانه و.....کردن...یا به قول یکی از بچه های نرم افزاری کوثر قم فلان موسسه که تا دیروز تمام سی دی های  ارسالی از سید را به مرجوع می کرد.حالا در عین ناباوری مجموعه ای تحت عنوان صدای ماندگار برای سید ذاکر تولید و توزیع کرده و نمونه اش هم برای ما ارسال کرد!!!!!!!!!!!!!!!

یا موسسه بازهم  (به اصطلاح فرهنگی) توی خیابون ارم (قم - خیابون مقابل حرم)که توی تمام سالهای فعالیت خودش یه دونه سی دی از ذاکر تو مغازه اش پیدا نمی شده کلیه سی دی های مربوط به سید ذاکر را که در شرکت موجود بود خریده و مواردی که نداشتیم سفارش داده بزنیم و براش ببریم!!!!!!!!!

یا آقای به اسم....که به ما گفته بود تکثیر سید های ذاکر اشکال شرعی داره ونباید شما سی دی های این آدم را بفروشید...خودش تعداد زیادی پوستر ذاکر چاپ کرده و داره می فروشه!!! و مازاد اون را فرستاده تا ما بفروشیم!!!!

بله اینا همون آدمای هستن که نون را به نرخ روز می خورند.و هر طرف که باد بیاد همون طرف....

همونای هستن که اگه اون زمان هم با ذاکر سر سازش نداشتن به خاطر پول بوده و بس!

و الا چرا الان دارن خودشون را می کشن؟ چرا حالا موافق هستند. توی این آشفته بازار هر کی می خواد یه جوری خودشا به سید و طرفدارشا بچسبونه کی چی ؟ ....کی این وسط یه چیزی هم به اون برسه!

اگر آمار فروش سی دی مراسم تشیع پیکر ذاکر  که یک مغازه داره می گفت بگم .هیچ کس باور نمی کنه. فقط همینا بگم که خود اون فرد می گفت از اون اولی که سی دی های ذاکر می اومد تا این آخری (منظور مراسم تشیع و...) این قدر که از این سی دی آخری فروختم توی مدت چند سال گذشته از بقیه سی دی ها  نفروختم!

هشدار !

فقط یادتون باشه از ما گفتن.. یه سری اشخاص و جریانات هستند که میخواند .موج عظیم جوانان و علاقمندان به سید ذاکر که تعداد اونا هم کم نیست را به طرف خودشون جذب کنند . با همه قدرت سعی دارن که این موج را به طرف ساحل مادیات خودشون برده و ازش نهایت استفاده را ببرن. ولی وای بر اون روزی که این موج به ساحل رفته ، اونا را در تلاتم خشم خودش غرق کننه . و از کرده خودشون پشیمون!

بس هشدار ! به تو دوست عزیز که با نوای سید دم می گرفتی و دلت خدای می شد. با صدای اون اشک می ریختی ..حواست را خوب جمع کن . فکر نکن هر کسی که از ذاکر طرفداری کرد... یعنی سید ..نه سید خودش از این آدما متنفر بود...ولی هیچوقت به روشون  نیاورد ..اصلا بهشون محل نذاشت....پس ما هم محل نزاریم.

با نهایت احترامی که برای حمید آقای علیمی عزیز قائلم

 این بیت تقدیم به دوستداران واقعی آسید جواد ذاکر

پیدامی شه هزارتاروضه خون خوش صدا                    هیچکی ذاکر نمی شه قسم به اسم زهرا

و

یادمان باشد هر وقت دلمان گرفت             طلب عشق ز هربی سرپائی نکنیم





ارسال توسط کلب الحسین
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 16 مرداد 1392

برادر زن سید می گفت : در ایام شادی و اعیاد ائمه سید همیشه سعی می کرد ما را بخندونه

لطیفه تعریف می کرد. به طوری که هر وقتی یاد  اون جوکه می افتادیم. جلوی خنده مون را نمی تونستیم بگیریم. بر خلاف این تصور   که ممکن فکر کنید سید جواد آدم جدی و خشکی بوده نه این طور نبود ....بلکه همیشه در این جور ایام کارش شاد کردن مردم بود البته طوری که هم احترام طرف را داشت هم شخصیت خودش را حفظ می کرد.





ارسال توسط کلب الحسین
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 16 مرداد 1392

خاطره از : م.ش

مادری آمده بود تا سی دی مراسم تشیع سید را بگیرید .سن وسالی ازش گذشته بود.

گفت : مادر یه سی دی بهم بده که به درد بخور باشه یکی گرفتم هیچی نشون نمی ده فقط مردم را نشون میده... گفتم : چشم مادر...سی دی کامل مراسم را دارم با جزئیات الان می دم خدمتتون.

گفت : بی زحمت بذار ببینم (می خواست مطمئن بشه.)

سی دی پخش کردم اون قسمتی را اوردم که رو صورت سید را باز می کنن

بغض گلویش را گرفت .اشک در چشمانش حلقه زد

پخش سی دی را قطع کردم تا ناراحتش نکنم گفت بذار ببینم .. من مثل  این  صحنه ها زیاد دیدم

گفتم مادر  منظورت چیه؟گفت دو تا بچه هام  تو جبهه شهید  شدن.

گفتم خدا روحشون را شاد کنه .گفت این هم مثل پسرم می مونه ..خیلی صداش را دوست داشتم ..حیف...خیلی زود رفت... الله اکبر از ..حکمت خدا

روحش با شهدا محشور بشه به حق امام حسین (ع) چون کاری که اون می کرد با کاری که پسرای من کردن برابره اونا هم برا امام حسین رفتن جبهه این هم (منظور سید ذاکر) برای امام حسین خدمت کرد.

اونا تو جبهه جنگ ، این هم تو یه جبهه دیگه.گفتم مادر شنیدیدی که پشت سرش چه حرف های زدن!

گفت : بــــــــلــــــه .... خوب هم می دونم مگر زمان امام حسین به حجت خدا روی زمین ظلم نکردن

 این بیچاره که دیگه جای خود داره... حواله شون به حضرت عباس تمام اونایی که  بهش ظلم کردن.





ارسال توسط کلب الحسین
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 14 مرداد 1392
پای مرا به مجلس آقا کشید و رفت ................................. دیوانه ای که از قفس آخر پرید و رفت ................................. دلگیر بود، طعنه ی ما را شنید و رفت ................................. شکر خدا که فاطمه او را خرید و رفت ................................. از خاطرم نمی رود آن سوز، آن صدا ................................ یک یا حسین گفت و دلم رفت کربلا .............................. ............................... او شامل عنایت پروردگار شد .............................. پای حسین ماند اگر ماندگار شد .............................. روزی که رفت کشورمان داغ دار شد .............................. دلهایمان میان حرم بی قرار شد ............................... هرگز نمرد، رمز دوامش حسین بود ............................... او یک رفیق داشت که نامش حسین بود ................................ ...................................... "دیدم به خواب خوش که به دستش پیاله بود" * ................................... در بین روضه روی لبش آه و ناله بود ................................. او با رسول ترک سحر هم پیاله بود ................................. کنج بهشت نوکر خانم سه ساله بود .................................. هر کس حسین گفته که ذاکر نمی شود ................................. مردم! غلام فاطمه کافر نمی شود .................................. رفتی و مستجاب شد آخر دعای تو .................................. رفتی و جور شد سفر کربلای تو ................................. پیچیده است باز به گوشم صدای تو .................................. امشب میان مایی و خالیست جای تو .................................. پس روزی جنون من امشب رسیده است ................................. سید زمان روضه ی زینب رسیده است .................................




ارسال توسط کلب الحسین
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 13 مرداد 1392
http://uplod.ir/mu3serj7dnu8/371d94082b03ec3f902509227871ad93378233.mp4.htm





ارسال توسط کلب الحسین
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 13 مرداد 1392

« اَلسَّلامُ عَلیکُم یا اَهلِبَیتِ النُبوَه »

باسلام خدمت همه محبان و نوکران بامعرفت وخوب حضرت سیدالشهدا (علیه السلام)

بنده از دوران نوجوانی وشاید کوچکتر به مدد امام حسین علیه السلام ذاکر دستگاه پرفیض اهلبیت بوده ام

 وتابه حال سختیهای بسیاری کشیده ام و هرموضوع وحاشیه ای که دامن گیر هیئتها شده من را هم به

نوعی درگیرخود کرده و هرچقدر که تلاش کردم تا وارد این حواشی نشوم نشد که نشد. افرادی در این بین

بودند چه آنها که به من نزدیک بودند وچه کسانی که اصلا من آنـها رو نمیشناختم.نه تنها به من کمک

 نکردند بلکه مسائل را به نوعی بدتر هم جلوه دادند تا من را نابـود کنند.که البته من امیدم در همه عمر به

اهلبیت(علیهم السلام) بوده وهمیشه خودم رو سپرده ام دست حضرت اباالفضل(علیه السلام) .اگر از حرف

ها و تهمت ها و چیزهای دیگر که واقعا از امام حسین علیه السلام نترسیدند و پشت سربنده گفتند براتون

بگویم این حرفها به یکی دوتا ختم نمیشه.ولی موضوعی که اخیرا من و خانواده ام را شدیدا مورد ناراحتی

قرار داده و از طرف عده ای که اصلا هیچ شناختی روی اعتقادات من ندارند مورد کم لطفی قرارگرفته

ام و با ناسزا و حرفهای زشت آنها مواجه شده ام  و دربعضی شهرها که نمیخوام اسم ببرم مرا تعقیب

وتهدیدکردند و باعث دوری من از بعضی هیئات شده اند.همین کلیپی هست که پخش شده و مثلا نشانگر

این هست که من خدایی نکرده با مقام معظم رهبری این سید اولاد حضرت زهرا سلام الله علیها مشکل

دارم.باید به خدمت این دوستان عزیز برسانم اولا مقام معظم رهبری نفرمودند که اگر کسی اختلاف نظر با

من دارد اورا بزنید وناسزا بگید ثانیا من هیج مشکلی با هیچ کس ندارم.دیگه چه بـرسه به رهبر این

مملکت که خودشان بانی روضه حضرت زهرا سلام الله علیها هستند.بـه قول مرحوم آقا سیدجواد ذاکر(ره)

میگفتند بـایـدخدا رو شکر کنیم که رهبر این مملکت حسینی هست.نه زمان پهلوی ملعون که چادر از

سرزنان میکشیدند و روضه ها را منع میکردند (مخاطب من در این شعری که خواندم فقط وفقط امام

شافعی بود و آن کسانیکه از زمان دومی ملعون ولایت مولا رو غصب کردند وتا به حال ادامه داده

اند).حالا یه عده ای این موضوع را به رهبری ربط دادند وما را بسیار بسیار اذیت کردند.خدا ان شاالله

هدایتشون کنه. من هیچ وقت اهل مصاحبه واین جورمسائل نبوده ام وهیچ مصاحبه ای تابه حال نداشته ام.

ولی به اسرار بعضی از دوستان که میگفتند مصاحبه ای انجام بده تا یه سری از سوء ظن ها برطرف بشه

مصاحبه ای را با یکی از مجلات داشته ایم تا انشاالله مشکلات تمام بشود.از این به بعد هم خواهش میکنم

اگر موضوعی پیش اومد وشنیدید وبراتون مهم بود مستقیما باخود بنده از طریق ایمیل شخصی

من MohsenSaemi110@Yahoo.Com  که خودم ویکی از دوستانم جوابگو هستیم در میان بگذارید.

من خیلی دوستانه به عزیزان عرض میکنم وخواهش میکنم حرف من رو به عنوان کوچکترین و خاک پای

همه نوکران سیدالشهدا علیه السلام  بپذیرند.اینکه هیچ موقع تا از یک مسئله ای کاملا آگاه نشدیم زود

قضاوت نکنیم.حتی اگر باچشمانمون دیدیم و باگوشهامون شنیدیم به نوکران سیدالشهدا (علیه السلام) تهمت

نزنیم.چون نوکر خودش میدونه و ارباب کریمش. ان شاالله فردای محشر خجالت زده حضرت زهرا سلام

الله علیها نشویم.

                          والسلام علیکم ورحمۀ الله وبرکاته

                                                          ارادتمندهمه شما محسن صائمی






ارسال توسط کلب الحسین
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 13 مرداد 1392

یه روز میشه منم میرم شمارو تنها میزارم      

 با هیئتا با روضه هام غصه هامو جا میزارم

یه روز میاد که بینتون حرف و حدیث دلمه       

یه روز میاد که پیشتون یه مشتی خاک و گلمه

یه روز میاد صدای من خاطره ها رو میشکنه    

یه روز میاد ذکر لبم طعنه به مردم میزنه

یه روز میاد ای ادم ها از طعنه هاتون پاک میشم

یه روز میام که میشه تو بهشت زهرا خاک بشم

اما بمونه یادتون مجنون عالمین بودم             

با تموم بدیم ولی من نوکر حسین بودم

یه روز به جرم عاشقی آره منو کتک زدن       

با حرفاشون اون آدما به زخم من نمک زدن

یه روزی دور من بودن این کیه نوکر آقا            

یه روزی منکرم شدن این کیه کافر به خدا

یه روز میشه منم میرم حرف وحدیث تموم میشه

بازم میاد روی لب ها هیچکی فلانی نمیشه

ولی بدونید ادم ها از کسی من دم نزدم

تو هیئت ها حرفی به جز عشق محرم نزدم

خوبی دنیا واسه تو خر چی گناهه مال من

هر چی سپیدی مال تو هر چی سیاهی مال من

منم میشه یه روز میرم یه عکس می مونه یه پلاک

یه قبر بی نام و نشون یه سنگ قبر یه تیکه خاک

اما بدونید ادم ها با سینه پر اتیشم

میرم به پیش فاطمه مهمون اربابم میشم

چیزی نمی خوام از شما روضه خونی کار منه

اگه همه برید چه غم اخه حسین یار منه







ارسال توسط کلب الحسین
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 13 مرداد 1392

به عشق مرتضی می خوند با عاشقا

علی الهی ام نه که حیدر خدا

خدا اسمش علی علی اسم خدا

علی بود نور حق نه که جسم خدا

می گفت عشق حسین تو خون و رگم

تا زنده بود می گفت حسین ارباب سگم

کوفی های زمان می انداختند سنگ

جوابشون رو داد با یه شعری قشنگ

گفتم اگر مستونه من که من علی الهی ام

خدا گواه که من علی ولی الهی ام

الهی ام الهی ام لا اله الی الهی ام

مست می اگاهی ام  سوی خدا من راهی

مجنون و خاطر خواهی ام

گفتم اگر رضا خدا خدا رضا  خدا کی از رضا جدا

یعنی  رضا وجه خدا باشد و وجه الهی ام

گفتم اگر سگ حسین هستم و عوعو می کنم

بازم میگم حرفم رو پس نمیگیرم

مقصد من وفای سگ بوق صدای سگ نبود

یعنی که سر سپرده خون خدا هستم و ثارالهی ام




ارسال توسط کلب الحسین
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 13 مرداد 1392
شب های عشق و عاقی شب های ذاکر حسین

شب هایی که میریم تا بین الحرمین

شب جنونه ای اهل زمونه یه دونه ذاکر بر لب اینو می خونه

یا حسین غریب مادر تویی ارباب دل من

یه گوشه چشم تو بسه واسه حل مشکل من

شب های یاس و نسترن پیرهن سیاش بوده به تن

اخر سرم از عشق یار پیرهن سیاش شده کفن

از عشق لبالب ذاکر زینب می خونم ذکرش رو هر روز و هرشب با این ذکر غریب

پاشیم به کوفه فقط به عشق زینب

بیا که سر بزاریم به خاک پای زینب

ذاکر ما با صفا بود با نماز و با خدا بود

همین قدر بهت می گم دیووونه کربلا بود

عاقلا طعنه می زدند به حالتش  می خندیدند

کاری به کارشون نداشت یه حرف های می بریدند

مضمون حرفش واسه عاقل ها بود اون شعری که با شور ونوا بود با این ذکر غریب

هر کی عاقله غمی داره روز گار درهمی داره

عاشق نشده نمی دونی دیوونگی عالمی داره




ارسال توسط کلب الحسین
(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

آرشیو مطالب
نظر سنجی
محبوب ترین مداح ایران کدام است











صفحات جانبی
دوستان
پیوند های روزانه
طراح قالب

پایگاه جامع هیئتی

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ